فَاقْنَعْ وَ لَا تَقْنَعْ فَلا * شَىْءٌ يَشِينُ سِوَى الطَّمَعْ 2
1 - « بنده و غلام ، آزاد است اگر به روزى تقدير شده راضى گردد . و مرد آزاد بنده است اگر سؤال كند و راه تذلّل و مسكنت پيش گيرد .
2 - پس تو قناعت كن و به روزى مقدّر راضى شو ، و راه ذلّت و سؤال را نپيما ، چرا كه انسان را چيزى معيوب نمىكند سواى طمع و آز و حرص كه او را به زشتيها مىرساند . »
و از اينجا مىيابى كه : قناعت و عزّت نفس را با رضايت و خشنودى به آنچه كه خداوند روزى كرده است مىداند .
أمْطِرِى لُؤلُؤاً جِبَالَ سَرَنْدِي * بَ وَ فِيضِى آبَارَ تَكْرُورَ تِبْراً 1
أنَا إنْ عِشْتُ لَسْتُ اعْدَمُ قُوتا * وَ إذَا مِتُّ لَسْتُ اعْدَمُ قَبْراً 2
هِمَّتِى هِمَّةُ الْمُلُوكِ وَ نَفْسِى * نَفْسُ حُرَّةٍ تَرَى الْمَذَلَّةَ كُفْراً 3
1 - « اى كوههاى سرنديب بر دامنهء خود لؤلؤ تر بباريد ، و اى چاههاى تكرور به عوض آب ، طلاى خالص از خود بجوشانيد و فيضان دهيد !
2 - من اگر زنده بمانم اين طور نيستم كه غذائى نيابم ، و اگر بميرم اين طور نيستم كه بدون قبر بمانم .
3 - همّت من همّت شاهانه است ، و نفس من نفس آزادهاى است كه مَذَلَّت را كفر مىشمارد . « 1 » »
هامش
( 1 ) خطيب در « تاريخ بغداد » ج 2 ص 65 و ص 66 با سند خود روايت كرده است از عبد الرحمن بن أبى حاتم كه گفت : حديث كرد براى ما على بن حسن هنجانى كه گفت : از أبواسمعيل ترمذى شنيدم كه گفت : از اسحق بن راهويه شنيدم كه مىگفت : هيچ كس در رأى لب نگشود - در اينجا ثورى و أوزاعى و مالك و ابوحنيفه را ذكر كرد - مگر آنكه شافعى متابعتش از سنّت بيشتر و خطاى او كمتر بود . و نيز با سند خود روايت مىكند از ربيع بن سليمان سكه گفت : شنيدم از بعضى كه مىگفتند : اسحق بن راهويه مىگفت : احمد بن حنبل دستم را گرفت و گفت : بيا تا تو را ببرم نزد كسى كه دو چشمت مانند او نديده است و مرا به نزد شافعى برد .