تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
هنگامى كه ذكر ابوحنيفه به ميان آمده بود - مىگفت : ابوحنيفه به آثار و سُنن روى آورد و آنها را طبق رأى خودش بازگردانيد . « 1 » يازدهم : با سند خود از بِشْر بن سَرى روايت كرده است كه گفت : من نزد أبوعُوَانه رفتم و به وى گفتم : به من چنين رسيده است كه در نزد تو كتابى از ابوحنيفه موجود است ! آن را براى من بيرون بياور ! به من گفت : اى نور ديده پسرم ! مرا بدان كتاب متذكّر نمودى ! برخاست و رفت به سوى صندوقى كه داشت و كتابى را از آن بيرون آورد . و آن را تكّه تكّه نمود و پرت كرد . من به أبوعوانه گفتم : چرا اين كار را كردى ؟ ! گفت : من نزد ابو حنيفه نشسته بودم كه ناگهان پيكى از جانب سلطان به عجله آمد به طورى كه گويا آهن سرخ بود و مىخواستند قِلادهء امر را بر عهدهء او نهند . « 2 »
هامش
( 1 ) « تاريخ بغداد » ، ج 13 ص 408 . ( 2 ) در عبارت مطبعه‌اى « تاريخ بغداد » وَدْياً با ضبط سكون دال ثبت نموده است و اين مسلَّماً غلط مىباشد به جهت آنكه در لغت ودْى فقط به معنى آبى كه از مرد بعد از بول كردن خارج مىشود آمده است و امّا وَدِىّ بر وزن فعيل به معنى فسيل خرما يعنى نهال آن كه براى كشت از جائى به جائى مىبرند مىباشد . در « تاج العروس » ج 10 ص 387 و « لسان العرب » ج 15 ص 386 و « صحاح اللغة » ج 2 ص 561 به ترتيب وارد است : الْوَدِىُّ ( كَغَنىّ صِغَارُ الفَسِيلِ ، الواحدةُ كَغَنيَّة ) . وَ الْوَدِىُّ على فَعِيلٍ : فَسِيلُ النّخل و صغارهُ ، وَاحِدتها وَدِيَّة . و در « نهاية » ابن اثير ج 5 ص 170 همين معنى را كرده است و گفته است : و منه حديث أبى هريرة « لم يَشْغَلنى عن النّبىّ صلّى الله عليه ( و آله ) و سلم غَرْسُ الوَدِىِّ . و قد تكرّر فى الحديث . و در « سنن » ابو داود با تصحيح محمد محيى الدين عبد الحميد ج 4 ص 136 و ص 137 از عبد الله بن مَسْلَمَه از مالك بن انس از يحيى ابن سعيد از محمد بن يحيى بن حبان روايت كرده است كه : غلامى از باغ مردى يك عدد « وَدِىّ » ( نهال درخت خرما ) را دزديد و در باغ سَيِّد خودش كاشت . صاحب نهال بيرون آمد و در پى پيدا كردن نهالش بود و پيدا كرد . و از آن غلام نزد مروان بن حكم كه حاكم مدينه بود شكايت برد . مروان غلام را حبس كرد و اراده داشت تا دستش را ببرد . سيّد آن غلام نزد رافع بن خديج آمد و از مسأله پرسش نمود . رافع به وى گفت : از پيامبر شنيده است كه مىفرمود : لَا قَطْعَ فِى ثَمَرٍ و لَا كَثَرٍ . آن مرد گفت : مروان غلام مرا گرفته است و مىخواهد دستش را قطع كند و من از تو تقاضا دارم تا
امام شناسى (فارسى) — صفحة 425 | السيد محمد حسين الطهراني