أعْمى گفت : بفرمائيد ! و پس از باز كردن در گفت : سيّدنا أبو بكر ، أهلًا و سَهْلًا به صِدِّيق ! أهلًا به همراه و همنشين رسول خدا در غار ! اهلًا به پدر زن پيغمبر ! أهْلًا بالخليفة الاوَّل ! بفرمائيد استراحت كنيد ! و در اين حال در را بست .
و پس از مقدار مختصرى نيز براى مرتبهء دوم در را كوفت و خودش گفت : كيست ؟ ! و در پاسخ خودش گفت : من عمر مىباشم !
أعْمى در را گشود و گفت : بفرمائيد . سيّدنا عُمَر ، أهلًا و سَهلًا به فاروق ! أهلًا به پدر زن پيغمبر ! أهلًا بالخليفة الثّانى ! بفرمائيد استراحت كنيد ! الآن سيّدنا ابو بكر در اينجاست .
و أيضاً پس از مقدار مختصرى براى مرتبهء سوم در را زد و خودش گفت : كيست ؟ ! و در جواب گفت : من عثمان هستم !
أعْمى در را باز نمود و گفت : بفرمائيد ! سيّدنا عثمان ، أهلًا و سَهلًا به ذو النُّورين ! أهلًا به صِهْر رسول الله ! أهلًا بالخليفة الثّالث ! بفرمائيد استراحت نمائيد ! اينك سيّدنا ابوبكر و سيّدنا عمر در اينجا هستند !
و پس از فاصلهاى دراز و مدتى طويل برخاست و در را كوفت و خودش گفت : كيست ؟ ! و در پاسخ با صدائى ضعيف و مرتعش جواب داد : من على هستم ! أعمى گفت : برو ! هيچ كس اينجا نيست !
مُعَيدى فهميد كه : آمدنش بدينجا اشتباه بوده است . فوراً برخاست و با عصاى سنگينى كه بر آن تكيه مىداد و خود را از حملهء سگها حفظ مىكرد ، بر آن مرد كور مىنواخت تا جائى كه دستش مىرسيد . به قدرى وى را با عصا كتك زد تا به سرحدّ مرگ رسانيد . و هى به دو مىگفت : واى بر تو ! آن سگهاى سه گانه را راه دادى كه داخل شوند و فقط مرا راه ندادى و نگذاشتى كه داخل گردم !
معيدى چون ديد كه : مرد أعْمى بيهوش شده و خون از بدنش جارى است ، او را رها كرد و بيرون آمد كه ديد از دور منارههاى جَوَادَيْن عليهما السّلام روشن است . وى از جسر عبور كرد و رفت براى زيارت .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 413
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤١٣