هامش
گفتند : عبد الله بن حسن وفات يافت ! ما اين گفتار را به او رسانديم . چون ايشان گذشتند جماعتى ديگر از نزد ما عبور كردند . معروف به ما گفت : شما از آنان بپرسيد : آيا در مدينه خبرى بوده است ؟ ! آنان گفتند : عبد الله بن حسن بن حسن عليه السّلام را بيهوشى دست داد ، و سپس إفاقه يافت . و ما اين خبر را نيز به او رسانديم .
معروف گفت : چه مىگويند اين جماعت و آن جماعت ؟ ! ابن مُكَرَّمَه [ 3 ]
يعنى ابا عبدالله عليه السّلام به من خبر داد كه : قبر عبد الله بن حسن و أهل بيت او در شاطى الفُرات ( كنار شطِّ فرات ) مىباشد . گفت : منصور دوانيقى ايشان را از مدينه كوچ داد ، و در كنار شطّ فرات به خاك رفتند .
وجه دلالت اين خبر بر مدح معروف آن است كه : جَزم او به خبر امام صادق عليه السّلام كاشف از قوَّت ايمان او مىباشد . مرحوم مامقانى پس از نقل چند خبر در ذمِّ او ، آنها را توجيه و تفسير نموده ، و اثبات جلالت مقام و توثيق و مدح او را مىنمايد . شيخ محمد تقى تُسْتَرى در « قاموس الرِّجال » ج 9 ص 51 تا ص 53 ، نيز به همين منوال مشى نموده ، رواياتى را در مدحش آورده است .
ابن خَلّكان در « وفيات الأعيان » طبع قديم ج 2 ص 551 تا ص 553 شرح حال معروف كَرْخى را بدين گونه آورده است : ( أبو مَحفوظ معروف بن فيروز ، و بعضى فيروزان گفتهاند ، و بعضى على كرخى گفتهاند . وى مرد صالح نامدار است ) وى از مُوَاليان على بن موسى الرِّضا بوده و ذكر آن گذشت . پدر و مادر معروف ، دو نفر مسيحى مذهب بودهاند . معروف را در حال كودكى به معلم سپردند . معلم به او مىگفت : بگو : ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ ! « خدا يكى از سه اصل است » معروف مىگفت : بَلْ هُوَ الْوَاحِدُ . « بلكه اوست خداى يگانه . » معلم بر اين گفتار معروف او را به شدّت زد و او فرار كرد . پدر و مادرش مىگفتند : اى كاش معروف به هر دينى كه دوست دارد به نزد ما بازگشت كند ، و ما با وى در آن دين موافق و همراه خواهيم شد !
سپس معروف بر دست على بن موسى الرِّضا اسلام اختيار كرد ، و به سوى پدر و مادر باز گرديد و دَقُّ الباب بكوفت . به او گفتند : كسى است پشت در ؟ گفت : معروف هستم ! گفتند : بر چه دينى هستى ؟ ! گفت : بر دين اسلام ! پدر و مادر در حال مسلمان شدند .
معروف مشهور است كه مستجاب الدَّعْوَه مىباشد ، و اهل بغداد از قبر او استسقاء مىكنند ، و رفع خشكى و قحطى و بى آبى مىنمايند . و مىگويند : قَبْرُ مَعْرُوفٍ تِرْيَاقٌ مُجَرَّبٌ .
سرى سَقَطى شاگرد اوست . روزى به سرى گفت : اگر حاجتى به خداى تعالى دارى او را به من سوگند بده ! سرى سَقَطِى گويد : من در رويا معروف كرخى را ديدم ، گويا در زير عرش خدا بود ، و بارى - جَلَّت قُدرَتُه - به فرشتگان خود مىگفت : كيست اين ؟ ! فرشتگان مىگفتند : اى