تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
هامش
مردم در فتنه و كشتار بسر مىبرند و فضل بن سهل اخبار را از او پنهان مىدارد و بنى عباس كه اهل بيت مأمون به شمار مىآيند چيزهائى را بر او اشكال مىگيرند و مىگويند : مأمون مسحور و مجنون شده است و چون اين مطالب را ديده‌اند با عمويت : ابراهيم بن مهدى به خلافت بيعت كرده‌اند . مأمون گفت : با او به خلافت بيعت ننموده‌اند فقط او را امير خود براى ادارهء امورشان كرده‌اند بنابر آنچه كه فضل به من خبر داده است . حضرت به مأمون فهماندند كه : فضل به او دروغ گفته و غشّ نموده است و الآن آتش جنگ در ميان ابراهيم و حسن بن سهل شعله ور است ، و مردم چند چيز را بر تو ايراد دارند : منصب امارت او را در بغداد ، و منصب وزارت برادرش سهل را و منصب مرا و منصب بيعتى را كه براى من پس از خودت گرفته‌اى ! مأمون گفت : از اهل لشكر من كسى هست كه از اين وقايع با خبر باشد ؟ حضرت فرمود : يحيى بن معاذ و عبد العزيز بن عمران و عده‌اى از وجوه سپاهيان ! مأمون گفت : آنان را بر من وارد كن تا بپرسم از آنها آنچه را بيان نمودى ! حضرت ايشان را وارد ساخت و عبارت بودند از يحيى بن معاذ ، و عبد العزيز بن عمران ، و موسى ، و على بن أبى سعيد ( خواهر زادهء فضل ) و خَلَف مصرى . مأمون از آنان پرسيد از مطالب مشروحه . همگى از گفتن امتناع نمودند مگر آنكه مأمون از ناحيهء گزند سهل براى ايشان امان نامه بنويسد . مأمون ضامن شد و براى هر يك از آنها جداگانه به خط خود أمان نامه نوشت و به آنها داد . آنان از جميع فتنه‌هاى واقعه او را مطلع كردند و مشروحاً بيان نمودند ، و به او خبر دادند كه اهل او ( عباسيون ) و موالى او و سرلشگران او بسيار از چيزها را ايراد گرفته و در غضب آمده‌اند . و خبر دادند به او كه فضل امر هَرْثَمَه را بر او تدليس كرده است . هرثمه آمده است كه مأمون را نصيحت كند و او را از امورى كه بر عليه او صورت مىگيرد مطّلع گرداند كه اگر مأمون تدارك امر خود را ننمايد خلافت از دست او بيرون مىرود . فضل كسى را گماشته تا هرثمه را بكشد و مطلب او پنهان بماند . چون مطلب بر مأمون محقّق شد امر كرد تا به سمت بغداد كوچ كنند وقتى كه امر مأمون به حركت به بغداد صادر شد . سهل از بعضى از جريانها مطلع گرديد و بر آنان كه به مأمون خبر داده بودند سخت برآشفت تا به جائى كه بعضى را تازيانه زد و بعضى را زندان كرد و موهاى محاسن بعضى را كند . مأمون از شهر مرو به سرخس آمد . در آنجا چهار تن از لشكريان مأمون در حمام سرخس به اسامى : غالب مسعودى أسود ، و قسطنطين رومى ، و فرج ديلمى ، و موفّق صقلبى بر سهل هجوم آوردند و با شمشيرها آن‌قدر به او زدند تا بمرد . آنها فرار نمودند و مأمون در طلبشان فرستاد و براى كسى كه آنها را بياورد ده هزار دينار جايزه قرار داد . عباس بن هيثم بن بزرگمهر دينورى ايشان را به حضور مأمون آورد . آنها به مأمون گفتند : تو ما را امر به كشتن او كردى ! مأمون امر كرد تا گردنهايشان را