تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
هامش
« بگو : مقدار و اندازه‌اش چيست ؟ ! أخطل گفت : در وقت آن حالت هر آينه پادشاهى و سلطنت تو اى اميرمؤمنان در نزد من پست‌تر است از بند كفش خودم ! » و شروع كرد به سرودن اين ابيات :إذَا مَا نَدِيمى عَلَّنِى ثُمَّ عَلَّنِى * ثَلَاثَ زُجَاجَاتٍ لَهُنَّ هَدِيرُ خَرَجْتُ أجُرُّ الذَّيلَ تِيهاً * كَأنَّنِى عَلَيْكَ أميرَ الْمُومنينَ أمِيرُ« در آن هنگامى كه نديم من براى من پى در پى بالا اندازد و سپس بالا اندازد سه ظرف بلورين شراب را كه چون به هم برخورد كنند صداى آواز كبوتر و پرنده دهند ، من بيرون مىروم و چنان حالت مستى و نخوت مرا فرا مىگيرد كه دامن كشان مىروم كه گويا من بر تو اى اميرمؤمنان أمير و سرور و سالار مىباشم ! » تا آنكه گويد : از جمله كسانى كه در ايام عبد الملك بدرود زندگى گفته‌اند أيُّوبُ بنُ الْقَرِّيَّة مىباشد كه در فصاحت به دو مثل مىزنند . و محدِّث قمى در « تتمّة المنتهى » ، طبع سوم در ص 83 و ص 84 گويد : عبد الملك بن مروان پيش از آنكه بر تخت نشيند پيوسته ملازم مسجد بوده و قرائت قرآن مىنمود و او را « حَمَامَةُ الْمَسْجِد » مىناميدند و زمانى كه خبر خلافت به او رسيد مشغول تلاوت قرآن بود قرآن را بر هم نهاد و گفت : « سَلام عليك ! هذا فراق بينى و بينك » . راغب در « محاضرات » بعد از نقل اين قضيّه گفته كه : عبد الملك مىگفت كه : من مضايقه داشتم از كشتن مورچه و الحال حجّاج براى من مىنويسد كه : فِئامى از مردم را كشته و در من هيچ اثر نمىكند . و در ص 96 و ص 97 گويد : حجّاج بن يوسف ثقفى خبر مىداد كه بيشتر لذت من در ريختن خون است . و عدد مقتولين او به غير از آنچه به سبب حروب و عساكر او كشته شده‌اند به صد و بيست هزار به شمار رفته ، و وقتى كه هلاك شد در محبس او پنجاه هزار مرد و سى هزار زن بود كه شانزده هزار از آنها برهنه و عريان بودند ، و مرد و زن را با هم حبس مىكرد و محبس او را سقفى و ساترى نبود . و روايت شده كه روز جمعه سوار شده بود و به نماز جمعه مىرفت كه صداى ضجّه شنيد . پرسيد : اين شيون و ضجّه چيست ؟ ! گفتند : صداى كسانى است كه در زندان تو مىباشند كه از گرسنگى و سختى ضجّه و صيحه مىزنند . حجّاج به ناصيهء ايشان التفات كرد و گفت : اخْسَئُوا فِيهَا وَ لَا تُكلِّمُونِ ! « در آن جهنم ساكت و خفه شويد و با من سخن نگوئيد ! » پس از آن جمعه خداوند او را مهلت نداد و نماز جمعهء ديگر نخواند كه به جهنم پيوست . و در « اخبار الدُّوَل » است كه علماء سنّت حجاج را به اين كلمه تكفير كرده‌اند و هم گفته‌اند كه : بعد از حجَّاج در حبس خانه‌هاى او سى و سه هزار تن يافتند كه غير مستحق و بىجهت محبوس شده بودند . وليد بن عبد الملك ايشان را رها نمود . و از شَعْبِى نقل كرده كه گفته : اگر هر امَّتى خبيث و فاسق خود را بيرون آورند ما حجاج را در مقابل ايشان