تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
هامش
ببند و إزار بر تن كن ! و پوست پلنگ را بپوش ! و شمشيرت را بر گردنت و شانه‌ات بگذار ! و هر كس كه در برابرت خودى نشان دهد ، گردنش را بزن ، و هر كس سكوت اختيار كند ، به مرض خودش مرده است . در اينجا سيوطى مىگويد : و اگر نبود از زشتيهاى عبد الملك مگر حَجَّاج و توليت وى را بر مسلمين و بر صحابه و أكابر تابعين - رضى الله عنهم - كه چگونه ايشان را خوار و سخيف شمرد و ذليل نمود و با ضرب و شتم و حبس آنان را كشت ، و از صحابه و بزرگان تابعين به قدرى كشت كه به حساب درنيايد فضلًا از غير ايشان همان كافى بود براى هلاكت ابدى او . حَجَّاج گردن انس و غير او را مهر كرد . و مقصود و مرادش از اين عمل ، ذلَّت آن صحابه بود : فَلَا رَحِمَهُ اللهُ وَ لَا عَفَى عَنْهُ . و از اشعار عبد الملك ، اين ابيات مىباشد :بِعُمْرِى لَقدْ عُمِّرتُ فِى الدَّهْرِ بُرْهَةً * وَ دَانَتْ لِىَ الدُّنْيا بِوَقْعِ الْبَوَاتِرِ فَأضْحَى الَّذِى قَدْ كَانَ مِمَّا يَسُرُّنِى * كَلَمْح‌ٍمَضَى فِى الْمُزْمِنَاتِ الْغَوَابِرِ فَيَا لَيْتَنى لَمْ اعْنَ بِالْمُلْكِ سَاعَةً * وَ لَمْ ألْهُ فِى لَذَّاتِ عَيْشٍ نَواضِرِ وَ كُنْتُ كَذِى طِمْرَيْنِ عَاشَ بِبُلْغَةٍ * مِنَ الدَّهْرِ حَتَّى زَارَ ضَنْكَ الْمَقَابِرِاز أصْمَعى نقل است كه گفته است : چهار نفرند كه در سخن استعمال كلمه و لغت غلط ننموده‌اند ، نه در كلام جدّ و نه در هَزْل و مزاح : شَعْبى ، و عبدالملك بن مروان ، و حَجَّاج بن يوسف ، و ابن القرِّيَّة . و ابو عبيده گفته است : چون أخْطَل شاعر در مدح عبد الملك كلمه‌اى را سرود كه از جملهء ابياتش اين بود :شَمْسُ الْعَدَاوَةِ حَتَّى يُسْتَقَادَ لَهُمْ [ 2 ] * وَ أعْظَمُ النَّاسِ أحْلَاماً إذَا قَدَرُوا« او خورشيد دشمنى مىباشد ( يعنى در مقام معيار و ميزان گيرى عداوت و دشمنى همچون خورشيد است ) تا به حدّى كه وجود او و جان او براى طرفداران و نزديكانش ، مورد تلف و عوض و خونبها قرار مىگيرد و از ميان مىرود ، و عظيمترين انسانها مىباشد كه در هنگام توان و قدرت بر تلافى ، حِلْم و شكيبائى مىورزند . » عبدالملك گفت : اى غلام دست اين مرد را بگير و بيرون ببر ! و به قدرى خِلْعَت و لباس بر او بيفكن كه او را در خود فرو برد ! و پس از آن گفت : از براى هر قومى ، شاعرى است و شاعر بنى اميّه أخْطَل مىباشد . أصْمعى گفته است : أخْطَل وارد بر عبد الملك شد ، عبد الملك به او گفت : وَيْحَكَ ! صِفْ لِىَ السُّكْرَ ! قَالَ : أوَّلُهُ لَذَّةٌ ، وَ آخِرُهُ صُدَاعٌ ، وَ بَيْنَ ذَلِكَ حَالَةٌ لَا أصِفُ لَكَ مَبْلَغَهَا ! « اى واى بر تو ! مىخواهم براى من از اوصاف شراب بيان كنى ! » أخطل گفت : « اولش لذّت است ، و آخرش سر درد است ، و در بين اوّل و آخر حالتى است كه من براى تو مقدار و اندازه‌اش را بيان نمىكنم ! » عبد الملك گفت : مَا مَبْلَغُهَا ؟ ! فَقَالَ : لَمُلْكُكَ يَا أمِيرَ الْمُؤمِنينَ [ عندَها ] أهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ شِسْعِ نَعْلِى ؟ !