هامش
- كه معاصر ابن نديم بوده است - وى را در كتاب « فهرست » خود ذكر نكرده است و هيچ يك از كتابهاى او را ذكر نكرده است ، مخصوصاً كتابهائى كه راجع به ميلاد امام حسن و امام حسين و مقتل امام حسين مىباشد ، با آنكه اين امر در نزد علماى شيعه از اهميّت خاصى برخوردار است ، آنچنان اهميّتى كه جميع علماء شيعه و مورّخينشان و جامعين كتب أخبارشان را بدان مشغول كرده است . و اگر ما تسليم گفتار ابن نديم گرديم بر آنكه واقدى ملازم تقيّه بوده است بالأخره بايد تشيّع او به نحوى ، و گرچه مختصر باشد از لابلاى كلام او در حديث از على يا از روايتى را كه از على نقل مىكند ظاهر گردد . و ليكن هيچ كدام از اين امور به وقوع نپيوسته است بلكه بر عكس آن مطالبى را از واقدى مىبينيم كه قدر و منزلت على را منحط مىكند و يا لا أقل از شأن او مىكاهد . واقدى در هنگامى كه رجوع پيغمبر را از احد به مدينه ذكر مىكند چنين ذكر مىكند كه فاطمه خون را از چهرهء پيغمبر با دست مسح مىكرد ، و على به سوى مهراس رفت تا آب بياورد و پيش از آنكه رهسپار شود شمشيرش را نزد فاطمه نهاد و گفت : أمْسِكى هذا السَّيْفَ غَيْرَ ذَميم ! « اين شمشير را بگير كه نبايد آن را مذمّت كرد ! » و چون نظر پيغمبر به شمشير على افتاد كه خونآلود بود فرمود : إنْ كنتَ أحْسَنْتَ القتال فقد أحسن عاصم بن ثابت ، و الحارث بن الصّمّة ، و سَهل بن حُنَيف ! و سيفُ أبى دُجانة غير مذموم . [ 3 ] « اگر تو پيكار خوبى نمودى ، پس عاصم بن ثابت ، و حارث بن صَمَّه ، و سهل بن حنيف هم پيكار خوبى نمودند ! و شمشير أبودجانه هم نبايد مورد مذمّت قرار گيرد ! » و آنجا كه تعداد كشتگان قريش را در روز غزوهء بدر مىخوانيم ، مىبينيم : ابن اسحق مثلًا عقيده دارد كه : طُعَيْمَة بن عدىّ [ 4 ] را على كشته است و ليكن واقدى ذكر مىكند كه : قاتل او حمزه مىباشد و على نيست . [ 5 ] و مىبينيم كه واقدى در روز احد ، چون در اختلاف بيان أقوال قاتل صؤاب مىرسد ، و مىگويد : بعضى گفتهاند : سعد بن أبى وقَّاص است ، و بعضى گفتهاند : على مىباشد ، و بعضى گفتهاند : قزمان است . در نزد ما آنچه به ثبوت پيوسته است قزمان مىباشد . [ 6 ] و از همهء اين مسائل مهمتر آن است كه : گفتار خود شيعه بر آن دلالت دارد ، مثل ابن - ابى الحديد . او در كتابش آنجا كه فقرهء طويلى را از واقدى نقل نموده است و سپس روايت دگرى را مخالف با مضمون روايت اوّل نقل كرده است آن را با اين عبارت بيان كرده است كه : و فى رواية الشِّيعة [ 7 ] « و در روايت شيعه اين طور وارد است » و اين گفتار دلالت قاطعه دارد بر آنكه : ابن أبى - الحديد واقدى را مصدر شيعى نمىداند ، و يا دست كم ، وى را مُمَثِّلِ رأى و نظريهء شيعه نيز نمىداند . و طرفه آنكه غير از واقدى ، ابن اسحق را نيز متّهم به تشيّع نمودهاند به واسطهء ميلش به شيعه و قدريّه [ 8 ] و آنچه براى ما به ظهور رسيده است آن مىباشد كه اتّهام واقدى و ابن اسحق به تشيّع به سبب عقيدهء شخصيّهء آنها نيست بلكه به واسطهء رواياتى مىباشد كه در دو كتاب خود از