تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
مىطلبم . و سپس بازگشت » . و امّا احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام و بازگشت زبير به نحو ديگرى است . مسعودى چنين گويد : چون دو صفّ آراسته شد ، على عليه السّلام بر روى بغلهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بدون سلاح و زره و كلاه خود نشسته و به ميان دو صفّ آمد و ندا در داد : اى زبير ! به سوى من بيا . زبير با تمام تجهيزات جنگى از شمشير و خود و زره و غيرها به سوى على آمد . و چون به عائشه گفتند : على زبير را طلبيده و زبير به سوى على رفت ، گفت : وا ثكلك يا أسماء ! « 1 » « اى اسماء ! تو به عزاى زبير نشستى ! اى واى بر تو ! » و چون به او گفتند : على بدون تجهيزات جنگى و با خلع سلاح آمده است ، آرام گرفت . على و زبير با يكديگر معانقه كردند . آنگاه على عليه السّلام به او گفت : اى واى بر تو اى زبير ! باعث خروج تو چيست ؟ ! زبير گفت : خونخواهى عثمان ! حضرت فرمود : خداوند بكشد هر كدام از ما را كه در ريختن خون او سهيم‌تريم ! اى زبير آيا به خاطر ندارى روزى را كه من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در بنى بياضة ملاقات كردم و پيغمبر بر روى الاغش سوار بود و آن حضرت به من خنديد و من نيز به او خنديدم ، و تو با رسول خدا بودى و تو گفتى : يا رسول اللّه ! ما يدع علىّ زهوه ( اى رسول خدا ! على دست از مزاح و باطل‌گوئى خود برنمىدارد ) ، و حضرت به تو فرمود : ليس به زهو ( در علىّ باطل‌گوئى و سخن غير حقّ نيست ) . آنگاه رسول خدا گفت : أ تحبّه يا زبير ( اى زبير ! آيا تو على را دوست دارى ؟ ) تو در پاسخ گفتى : آرى سوگند به خدا من او را دوست دارم ! فقال لك : إنّك و اللّه ستقاتله و أنت له ظالم ( آنگاه رسول خدا به تو گفت : سوگند به خداوند كه تو با او جنگ مىكنى درحالىكه تو نسبت به حقّ او ستم كرده‌اى ) ! زبير گفت : از خدا آمرزش مىطلبم ، سوگند به خدا اگر اين داستانى را كه بيان كردى من به خاطر داشتم براى منازعهء با تو بيرون نمىشدم ! حضرت فرمود : إى زبير ! برگرد ! زبير گفت : الآن چگونه مىتوانم برگردم و قد
هامش
( 1 ) - اسماء دختر أبو بكر و خواهر عائشه ، زوجهء زبير بود .