صحّت صدورش ، قوىتر و قاطعتر و براى احتجاج و استدلال ، برهانىتر و كوبندهتر است . او نمىتوانست در روز قيامت به خدايش بگويد : من خلافت را به على سپردم چون خودم با اين دو گوشم شنيدم و با اين دو چشمم ديدم كه على را بر فراز منبر ، دستهاى او را بلند كرده و به امّت اسلام از مهاجر و انصار مىگفت : من كنت مولاه فعلىّ مولاه . اللّهمّ وال من والاه ، و عاد من عاداه ، و انصر من نصره ، و اخذل من خذله ، و أعن من أعانه ، و أحبّ من أحبّه و أبغض من أبغضه ؟ !
[ احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام به حديث غدير در واقعهء جمل ]
و چون خودم در آن روز با گفتارم كه : بخّ بخّ لك يا بن أبي طالب ! أصبحت مولاى و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة اعتراف به إمارت و ولايت و حكومت و أولويّت او در أوامر و نواهى و أحكام و سياسات و معاملات ، بر خودم كردم ، ديگر نمىتوانم نقض آن عهد كنم ، و بدين جهت خلافت را به او سپردم ، بلكه از غصب خلافت در دوران پيشين توبه و عذرخواهى كردم ! احتجاج پنجم به حديث غدير ، استشهادى است كه أمير المؤمنين عليه السّلام در واقعهء جنگ جمل با طلحه و زبير كردند ، چون آن دو تن نقض بيعت كردند و براى حبّ رياست و إمارت مسلمين با همكارى عائشه : زن پيامبر كه رياست لشكر را به عهده داشت ، و با ترغيب و تحريض دو فرزندشان ، محمّد بن طلحه و عبد اللّه بن زبير كه هر دو آنها خواهرزادهء عائشه بوده و عائشه خالهء آنها بود ، لشگرى أنبوه ترتيب داده و به بهانهء خونخواهى عثمان ، با دوازده هزار نفر به سمت بصره حركت كردند ، و دست به قتل و كشتن زدند ، و عثمان بن حنيف كه استاندار بصره از جانب أمير المؤمنين عليه السّلام بود محاسنش را كندند و به زجرها شكنجه كردند و خواستند او را نيز بكشند ، از ترس انتقام برادرش سهل بن حنيف كه در مدينه بود خوددارى كردند .
حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام در وقتى كه صفوف لشگريان در برابر هم ايستاده بودند و آمادهء جنگ بودند ابتداى به جنگ نكردند ، بلكه أوّل طلحه و زبير را جدا جدا خواستند و آنها در وسط ميدان آمده و حضرت با يك يك از آنها إتمام حجّت كردند . شرح اين داستان مفصّل و بسيار شنيدنى است . و ليكن ما در اينجا فقط براى استشهاد به حديث غدير در مقام احتجاج و مناشده ، فقط به اين قضيه اكتفا