شد ، و لشكر جمل را دعوت به صبر و پايدارى مىكرد ، تا اينكه مروان بن حكم كه از أعضاء همان لشكر خودش بود ، تيرى به زانوى او پرتاب كرد ، و آنقدر خون آمد تا جان سپرد . مروان مىگويد : من مىدانستم كه طلحه ، مردم را به كشتن عثمان دعوت مىكرد و از مسبّبين قتل عثمان بود ، در اين صورت براى خونخواهى از او هيچ فرصتى را مناسبتر از آن روز نديدم ، تيرى پرتاب به او كردم و يكى از قاتلان عثمان را از پاى درآوردم .
[ استشهاد أبو أيّوب انصارى و همراهان او به حديث غدير ]
يعقوبى مىگويد : طلحة بن عبيد اللّه ، در معركهء كارزار و گيراگير جنگ كشته شد . مروان بن حكم او را با تيرى هدف گرفت و به روى زمين انداخت و گفت : من دربارهء خونخواهى عثمان از طلحه ، تأخير أمر را از امروز جايز نمىدانم و من طلحه را كشتم .
چون طلحه به روى زمين افتاد ، گفت : قسم به خدا من هيچوقت مانند امروز نديدم كه شيخى از شيوخ قريش اينطور خونش ضايع شود . سوگند به خدا من در هيچ موقفى نايستادم مگر آنكه پيش از آن ، جاى قدم خود را ديدهام ، إلّا در اين موقف كه بدون بصيرت آمدهام . « 1 » و مسعودى مىگويد : چون مروان بن حكم ، طلحه را در ميدان نبرد ديد ، گفت : براى من تفاوتى ندارد به اين طرف تير افكنم يا به آن طرف : جيش على و يا جيش بصره . و تيرى به أكحل طلحه زد و او را شكست . « 2 » احتجاج ششم : استدلالى است كه نيز در كوفه در سنهء 36 و يا 37 صورت گرفته است ، و شرح آن اينست كه جماعتى به نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آمدند و با خطاب يا مولانا به آن حضرت سلام كردند . حضرت فرمودند : چگونه من مولاى شما هستم با آنكه شما عرب هستيد ؟ ( يعنى مولى به آقا و سيّد و سالار ، و صاحب غلام و كنيز و صاحب أسير و نظائرها گويند ، و با اينكه شما عرب هستيد و از اسراى خارج نيستيد و غلام و بندهء من نيستيد چگونه شما مرا مولاى خود
هامش
( 1 ) - « تاريخ يعقوبى » ج 2 ، ص 182 .
( 2 ) - « مروج الذهب » ج 2 ، ص 373 .