و گذشتگان ايشانست ! و اگر دروغ است پس به چه علّت شما آنها را در كتب صحاح خود روايت كردهايد ؟ !
[ توبهء فقيه سنّى از متابعت خلفاء و رجوع به إمامت أئمّه عليهم السّلام ]
گفت : من چكنم با آنچه را كه بخارى و مسلم ، دربارهء پاكى و تزكيهء أبو بكر و عمر و عثمان ، و دربارهء پاكى و تزكيهء پيروان و متابعان آنها روايت كردهاند ؟ ! گفتم : تو مىدانى كه در صدر بحث ، من با تو شرط كردم كه احتجاج نكنى و استدلال ننمائى به آن احاديثى كه أصحاب تو از عامّه در بيان آنها متفرّد هستند ! و تو مىدانى كه انسان گر چه در أعلا درجه و بزرگترين مقام عدالت باشد ، و براى خودش به يك درهم و كمتر از آن شهادت دهد ، شهادت او قبول نيست ، و اگر در همان حال شهادت دهد بر عليه بزرگترين أهل عدالت ، به هر چه شهادت دهد ، از امورى كه شهادت أمثال او در آن امور پذيرفته مىشود ، شهادتش مقبول است ؟ ! بخارى و مسلم ، اعتقاد به إمامت اين قوم دارند ، و بنابراين شهادت آنها بر نفع قوم شهادتى است بر أساس اعتقاد نفوس آنها ، و بر أصل معتقداتشان ، و به جهت تقويت رياستشان و منزلتشان در قلوب مردم .
فقيه مستنصريّه گفت : سوگند به خداوند كه ميان من و ميان حقّ ، عداوتى نيست ، نيست اين گفتار تو مگر واضح و آشكارا كه هيچ شبههاى در آن نيست ، و من از آن عقيدهاى كه داشتهام به سوى خداوند تعالى توبه مىكنم ، و بازگشت مىنمايم .
و چون اين فقيه مستنصريّه از شروط توبه فارغ شد ، ناگهان مردى از پشت سر من آمد ، و خود را به روى دستهاى من انداخت ، و هى مىبوسيد و گريه مىكرد .
گفتم : تو كيستى ؟ ! گفت : به اسم من چهكار دارى ؟ ! من در پرسش از نام او جدّيت كردم ، تا اين حدّ كه به او گفتم : تو اينك صديق من هستى ! و يا صاحب حقّى بر من هستى ! و بر عهدهء من است كه پاداش دهم و جزا و كفايت كنم ! آن مرد از بيان اسم خود امتناع كرد .
من از آن فقيه مستنصريّه پرسيدم : اين مرد كيست ؟ ! گفت فلان بن فلان از