و ليكن در حديث سأل سائل ، حارث بن نعمان فهرىّ ، اعتراضش به رسول خدا بر اساس فهميدن إمامت و خلافت است ، زيرا كه خودش از من كنت مولاه إمامت فهميده است . فلهذا ابن تيميّهء متعصّب ، بهر درى كه بزند ، بايد اين را إنكار كند ، و گرنه پايههاى مذهبش شكست خورده و فرو خواهد ريخت .
[ أعيان علماء عامّه ، آيه سأل سائل را دربارهء منكر على آوردهاند ]
و لله الحمد ريخته شده ، و با بحثهاى علماء راستين ، و پاسداران تشيّع ، ديگر براى مكتب و مذهب او و همكارانش ، آبروئى نمانده است .
ابن تيميّه ، به اين حديث چند اشكال مىكند . أوّل آنكه : أصل اين نسبت ، كذب و افتراء است ، و اتّفاق علماء بر اينكه اين آيه در شأن على بن أبي طالب نازل شده است ، كذب بزرگتر و افتراء مهمترى است ، زيرا كه يك نفر از علمائى كه مىفهمند چه مىگويند ، اين حديث را روايت نكرده است .
جواب : نسبت كذب به اين حديث ، كذب محض و افتراء است ، و اينكه يك نفر از علمائى كه سخن خود را مىفهمند ، روايت نكرده است ، كذب بزرگتر و افتراء مهمترى است .
آيا أمثال أبو عبيدهء هروىّ ، ثعلبّى ، أبو بكر نقّاش ، سفيان بن عيينه ، قزوينى ، قرطبىّ ، حاكم حسكانىّ ، سمهودىّ ، ابن صبّاغ مالكى ، تا برسد نصاب به سى نفر از بزرگان و أعلام عامّه كه اين حديث را در كتب تفسير و حديث و تاريخ خود آوردهاند ، آنقدر نفهم و بىمقدار هستند كه كلام خود را نمىفهمند ، و ايراد اين حديث را در كتب خود از باب نقل هذيان و پريشانگوئى آوردهاند ؟ ! و يا از باب رمانسرائى ، و أفسانهسازى ؟ ! در جائى كه خود ابن تيميّه ، اين أعلام را أرباب علم و حديث مىشناسد ، نسبت جهل و نفهمى به آنها دادن ، نسبت جهل و نادانى به خود دادن است . إمضاء و اعتراف بر حسد و كينه و بغض است .
إشكال دوم آنكه : در روايت است كه چون حديث ، شايع شد و در شهرها رسيد ، حرث بن نعمان سوار ناقهء خود شد ، و به أبطح آمد ، و درحالىكه رسول خدا در أبطح بود ، پياده شد ، و به نزد او آمده ، و سخنان خود را گفت . درحالىكه أبطح در مكّه است نه در مدينه ، و رسول خدا بعد از واقعهء غدير كه به إجماع شيعه و سنّى