تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
گفت : آيا تو روايت أحاديث را مىكنى ؟ ! گفتم : آرى ! گفت : حديث طير را « 1 » ( پرنده را ) مىدانى ؟ ! گفتم : آرى ! گفت : براى من حديث كن ! و من حديث طير را براى او بازگو كردم . گفت : من تا به حال كه با تو سخن مىگفتم و مكالمه مىنمودم ، چنين مىپنداشتم كه تو كسى هستى كه معاند حقّ و دشمن با واقعيّت نيستى ! و ليكن لآن عناد و دشمنى تو براى من ظاهر شد ! آيا تو يقين دارى كه اين حديث صحيح است ؟ ! گفتم : بلى . اين حديث را كسانى روايت كرده‌اند كه ردّ آن بر من ممكن نيست . گفت : به من بگو : كسى كه يقين دارد اين حديث صحيح است ، و سپس چنين گمان كند كه أحدى از أفراد از على أفضل باشد ، حال او از يكى سه وجه خارج نيست : يا اينكه در نزد او دعاى رسول خدا ردّ شده و به إجابت نرسيده است ؟ و يا
هامش
( 1 ) - اين حديث را شيعه و عامّه با سند متواتر و راويان موثّق روايت كرده‌اند كه روزى أنس بن مالك ( خادم رسول خدا ) پرندهء بريان شده‌اى را در نزد آن حضرت گذارد ، رسول الله دعا كرد كه : اللّهم أدخل إلىّ أحبّ خلقك إليك يأكل معى من هذا الطّائر ( خداوندا محبوب‌ترين خلق خود را به سوى من بفرست تا با من از اين پرنده بخورد ) ، در همان وقت على عليه السلام بر رسول خدا وارد شدند و با حضرت از آن تناول نمودند . انس مىگويد : چون رسول خدا اين دعا را كردند ، من با خود گفتم : خداوندا اين محبوب‌ترين خلق خود را مردى از طائفهء أنصار قرار بده ( چون أنس از أنصار بود و مىخواست اين افتخار يعنى محبوب‌ترين خلق خدا در نزد خدا از قوم خودش باشد . ) در اين حال على در خانه را زد ، أنس به پشت در رفت و به أمير المؤمنين عليه السلام گفت : رسول خدا در منزل مشغول قضاء حاجتى هستند ، و در را باز نكرد . بار ديگر رسول خدا دعا كردند : اللهمّ أدخل إلىّ أحبّ خلقك اليك يأكل معى من هذا الطائر . باز أمير المؤمنين در زدند و انس از باز كردن در تعلّل كرد . پيامبر براى بار سوم دعا كردند . و چون أمير المؤمنين در زدند رسول خدا گفتند : چرا در را باز نمىكنى ؟ ! أنس گفت : يا رسول الله مىخواستم مردى از أنصار باشد ، حضرت فرمودند : لست بأوّل رجل أحبّ قومه ، ( تو اوّلين مردى نيستى كه قوم و خويشاوندان خود را دوست داشته باشد ) . در را باز كردم و على عليه السلام وارد شد و رسول خدا پرسيد : اى على چرا دير آمدى ؟ أمير المؤمنين جريان قضيه را گفتند كه دو بار آمدم و انس گفت : رسول خدا نمىتوانند ملاقات كنند . أمير المؤمنين با رسول خدا از آن پرنده ميل كردند .