« پس مصاحب و رفيق او ، در مقام محاوره و پاسخگوئى برآمده و به او گفت : آيا به خداوندى كه تو را از خاك آفريد ، و پس از آن از نطفه آفريد ، و سپس مردى كامل و معتدل الأجزاء قرار داد ، كافر شدى ؟ و ليكن من چنين هستم كه : آن خداى غيب و شهود را پروردگار خود مىدانم و هيچكس را با پروردگار خود شريك نمىگردانم » .
مأمون گفت : اينك كه مطلب را به اينجا كشاندى ، و دست بردار از اين إصرار و إبرام خود نيستى ، من ناچارم كه در اين آيه بيشتر استقصاء نموده ، و راه بحث را بر تو ببندم ! به من بگو : آيا اين حزن و اندوه أبو بكر از روى رضا بوده است ، و يا از روى سخط و فقدان رضا ؟ ! گفتم : أبو بكر محزون شد به جهت حفظ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و از روى خوفى كه براى آن حضرت داشت ، و غمى كه براى او پيدا شد به جهت ترس از آن بود كه مبادا أمر ناپسندى به آن حضرت برسد ! مأمون گفت : اين پاسخ من نيست ! جواب من اين است كه بگوئى : از روى رضا بود و يا از روى سخط ! من گفتم : بلكه از روى رضاى خداوند بوده است .
مأمون گفت : پس گويا خداوند جلّ ذكره به سوى ما پيغمبرى را مىفرستد كه ما را از رضاى او و طاعت او نهى كند ؟ من گفتم : أعوذ بالله كه چنين باشد ! گفت : مگر تو نگفتى كه : أندوه و حزن أبو بكر از روى رضا بود ؟ گفتم : آرى ! گفت : مگر نيافتى كه قرآن گواه است بر آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به او گفت : لا تحزن ( اندوهگين مباش ) و او را از حزن و اندوه نهى كرد ؟ من گفتم : أعوذ بالله .
مأمون گفت : اى إسحق ! طريقهء بحث من اينطور است كه با تو مدارا و رفق مىكنم ، زيرا كه اميد است خداوند تو را به طريق حقّ برگرداند ، و از باطل به سوى حق گرايش دهد ، از كثرت استعاذه به خدا كه در گفتارت مىبرى ( و أعوذ بالله
هامش
است و ليكن چون اين عنوان از عناوين اضافى و نسبى است ، و كسى كه صاحب و مصاحب ديگرى باشد حتما آن ديگرى نيز صاحب و مصاحب شخص اول است ، فلهذا مأمون از اين ملازمه استفاده كرده ، و از تعبير عنوان صاحب به مؤمن استفادهء صحّت تعبير آن را به كافر نموده است .