مأمون گفت : آيا خداوند جبّار جلّ ذكره ، اينطور است كه : به پيامبرانش تكليف كند كه بخوانند و دعوت كنند ، كسى را كه حكم دربارهء او جائز نيست ، و تكليف نسبت به او ممنوع و غير ممكن باشد ؟ ! گفتم : أعوذ بالله ، من پناه مىبرم به خداوند كه چنين نسبتى به او بدهم ! مأمون گفت : اى إسحق ! تو در اين قياس گفتارت چنين مىبينى كه على در حال صباوت و طفوليّت اسلام آورد ، و تكليف و حكم بر او جائز نبود ، و آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از جانب خداوند تكليف شده است كه أطفال را دعوت كند و بخواند به أمرى كه طاقت آن را ندارند ؟ ! و رسول خدا در اين ساعت آنها را مىخواند ، و در ساعت ديگر آنها برمىگردند ، و در برگشت و ارتدادشان از إسلام ، حكمى بر آنان جارى نمىشود ، و چيزى لازم نمىگردد ، و حكم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دربارهء ارتداد آنها بلا أثر باشد ، و چنين حكمى از جانب رسول خدا جائز نباشد ؟ ! آيا چنين مطلبى در نزد تو جائز است كه آن را به خداوند عزّ و جلّ نسبت دهى ؟ ! من گفتم : أعوذ بالله ! من پناه مىبرم به خداوند كه چنين نسبتى را به او بدهم .
مأمون گفت : پس بنابراين من چنين مىبينم كه تو بايد بگوئى كه اين فضيلتى كه رسول خدا على را بدان برترى بخشيده است ، فضيلتى است كه رسول خدا على را بدان فضيلت از ساير مردم ممتاز و ظاهر ساخت تا مردم قيمت و فضل او را بدانند . و اگر خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را أمر به دعوت اطفال به إسلام مىكرد ، بايد پيامبر همهء أطفال را به إسلام بخواند ، همچنان كه على را خواند ؟ گفتم : آرى ! مأمون گفت : براى اينكه تو نگوئى : على چون پسر عموى پيغمبر بود ، فلهذا او را به إسلام فرا خواند ، از تو مىپرسم : آيا چنين مطلبى به تو رسيده است كه پيغمبر يك نفر از أطفال از أهل خود و از أقرباى خود را به اسلام فرا خوانده باشد ؟ ! من گفتم : نمىدانم ، و چنين مطلبى به من نرسيده است كه آيا خوانده و يا نخوانده است ! مأمون گفت : اى إسحق ! به من بگو آيا چيزى را كه نمىدانى و از او علم و
امام شناسى (فارسى) — صفحة 103
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٠٣