مىگويند : هر كس قدرت بر دست داشته باشد ، آقائى و سيادت و حقيقت و أصالت ، كه جز حيازت قدرت چيزى نيست ، براى اوست .
نظريّهء عمر دربارهء إمامت ، عين نظريّهء ماكياول است ، و يا به عبارت صحيحتر نظريّهء ماكياول همان نظريّهء عمر است . ماكياول نيز مىگويد : ميزان شرف و أصالت و واقعيّت در بنى آدم به چنگ آوردن قدرت است . هر كس قدرت در دست دارد ، عزيز و پيروز و منصور به هدف رسيده است . و هر كس فاقد قدرت است ، از كاروان هستى دور ، و از زمرهء به هدف پيوستگان مهجور است .
فقط فرق در اختلاف تعبير است ، عمر قدرت فعلى ، و حيازت بر منصب را به خواست خدا ، يعنى خواست خدا در تحقّق خارجى تعبير مىكند ، و ماكياول از آن به واقعيّت و أصالت و ميزان شرف و أمثالها تعبير مىكند .
اين منطق را قياس كنيد با منطق سرور موحّدان و مولاى متّقيان أمير مؤمنان علىّ بن أبي طالب عليه السّلام آنجا كه فرمايد : و الله لو اعطيت الأقاليم السّبعة بما تحت أفلاكها على أن أعصى الله فى نملة أسلبها جلب شعيرة ما فعلت ، و إنّ دنياكم عندى لأهون من ورقة فى فم جرادة تقضمها ! ما لعلىّ و لنعيم يفنى و لذّة لا تبقى ؟ ! « 1 » « سوگند به خدا كه اگر أقاليم هفت گانه را با آنچه در محاذات آنهاست ، تا كهكشانهاى آسمانها به من بدهند ، در مقابل آنكه عصيان خدا را بجاى بياورم ، دربارهء مورچهاى ، بدين طريق كه پوست دانهء جوى را از او بگيرم ، نخواهم كرد ، و اين دنياى شما در نزد من از يك دانهء برگى كه در دهان ملخى مشغول جويدن آنست ، پستتر و بىارزشتر است . على را چه كار با نعمتى كه فانى مىشود ، و لذّتى كه پايدار نمىماند » ؟ ! بارى منطق عمر بىشباهت به منطق أبو سفيان نيست كه حكومت دنيا را يك ابّهت و جلال و عظمت از نقطه نظر اين دنيا و اين نشأه مىپنداشت ، و ربط نبوّت و اتّصال با عالم غيب را با حكومت إلهيّه و حقّه إنكار مىكرد . و به عبارت ديگر مىگفت : آنچه محمّد راجع به اين دنيا و حكومت و امارت آن سخن مىگويد ، همه راجع به شئون اين دنياست . حكومت است ، سلطنت است ، از
هامش
( 1 ) - « نهج البلاغة » خطبهء 222 .