تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
آنچه رسول خدا ارادهء نوشتن آن را كرده بود ، شتاب نورزيدند . و امّا عمر پيوسته در رأى خود ثابت بود كه خدا در كتاب كريم خود گفته است : ما در كتاب از آوردن هيچ چيز كوتاهى نكرده‌ايم » . چهارم : ابن عساكر ، شش روايت آورده است كه در روز طائف حضرت رسول خدا با حضرت امير المؤمنين عليهما الصّلاة و السّلام مدّتى نجوى كرده و به پنهانى سخن مىگفتند ، و چون به واسطهء طول كشيدن زمان اين رازگوئى ، آثار كراهيت در چهرهء بعضى از أصحاب ( أبو بكر و عمر ) ظاهر شد ، بعدا كه از رسول خدا دربارهء اين نجوى با أمير المؤمنين عليه السلام پرسيدند ، رسول خدا فرمود : من با على ، نجوى نكردم ، بلكه خداوند با او نجوى كرد ، و او را همراز و هم سرّ خود گرفت . در يك روايت دارد : فرأى الكراهية فى وجوه رجال فقالوا : قد أطال مناجاته منذ اليوم فقال : ما أنا انتجيته و لكنّ الله انتجاه . « پيامبر در چهرهء مردانى آثار كراهت و ناخوشايندى ديد ، و آنان مىگفتند : مناجات پيغمبر با على از اوّل روز تا به حال به طول انجاميده است ، رسول خدا فرمود : من با او به پنهانى سخن نگفتم ، بلكه خدا با او به پنهانى سخن گفت » . و در يك روايت دارد : فلحق أبو بكر ( ظ ) و عمر فقالا : طالت مناجاتك عليّا يا رسول الله ! قال : ما أنا اناجيه ( كذا ) و لكنّ الله انتجاه . « 1 » « سپس ابو بكر و عمر خود را به رسول خدا رسانيده ، و گفتند : اى رسول خدا : اين رازگوئى و نجواى تو با على خيلى به درازا كشيده است ! رسول خدا فرمود : من با او به پنهانى سخن نمىگويم ، بلكه خداوند او را به مناجات خود مخصوص گردانيده و همراز خود كرده است » . پنجم : ابن أبى الحديد مىگويد : ابن عبّاس گفت : من با عمر در يكى از سفرهايش ، به شام مىرفتيم ، اتّفاقا روزى تنها بر روى شترش مىرفت ، من به دنبال او رفتم ، گفت : اى ابن عبّاس من از پسر عمويت ( علىّ بن ابي طالب ) به تو گله دارم ، من از او خواستم كه در اين سفر با ما همراه باشد ، و او از آمدن امتناع ورزيد .
هامش
( 1 ) - « تاريخ دمشق » ج 2 ، از ص 307 تا ص 311 .