قربانى همراه داشتند ، در زمين حديبيّة كفّار قريش از رفتن آن حضرت ممانعت كردند ، و صلحنامه بين رسول الله و آنها نوشته شد ، حضرت دستور دادند كه در همان محلّ حديبيّة سرهاى خود را بتراشند ، و شترها را قربانى كنند ، و از احرام بيرون آيند .
اين معنى براى بعضى از اصحاب بسيار گران آمد ، و حاضر براى حلق و قربانى نشدند . رسول خدا غمگين شد و شكايت به امّ سلمه كرد . امّ سلمه گفت : اى رسول خدا شما خودتان سر بتراشيد و قربانى كنيد ، رسول خدا حلق نمود و نحر كرد ، و آن جماعت ، با شكّ و ترديدى كه در نبوّت آن حضرت پيدا كردند ، حلق نموده و نحر كردند .
هنوز صلحنامه نوشته نشده بود كه عمر بن الخطّاب ناگهان برجست و نزد ابو بكر رفت ، و راجع به اين قضيّه و عدم ورود به مكّه و بجا آوردن عمره ، و قربانى و حلق در بيابان و شرائط صلحى كه بر مسلمانان ناگوار و سخت بود شكايت كرده و گفت : آيا اين مرد رسول خدا نيست كه چنين و چنان مىكند ؟ ! و بعد از ردّ و بدلهائى عمر مىگويد : نزد پيغمبر آمدم و گفتم : آيا تو پيغمبر نيستى ؟ ! فرمود : آرى ! گفتم : مگر ما بر حق نيستيم و دشمن ما بر باطل نيست ؟ ! فرمود : آرى ! گفتم : پس اين سرشكستگى و حقارت چيست كه به دست تو در اين پيمان و صلح به ما رسيده است ؟ ! فرمود : آرى من رسول خدا هستم ، و هرگز مخالفت أمر او نخواهم نمود ، و او يار من خواهد بود ، و مرا نصرت خواهد نمود ! گفتم : مگر به ما وعده ندادى كه به زودى به مكّه مىرويم و طواف مىكنيم ؟ ! فرمود : آرى ! ولى آيا هيچ به تو خبر دادم كه در اين سال طواف مىكنيم ؟ ! گفتم : نه ، چنين نگفتى ! حضرت فرمود : به درستى كه به مكّه خواهى رفت و طواف خواهى نمود ! عمر مىگويد : از آن روز كه اسلام آوردم تا آن روز كه در حديبيّه بودم ، در
امام شناسى (فارسى) — صفحة 29
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٩