لفظ حيوان را براى معناى منظور ديگرى . و ما چون نسبت حيوان را به انسان داديم و گفتيم : الإنسان حيوان اين نسبت مربوط به وضع نيست بلكه عقلى است . و بنابراين اگر لفظ مولى ، و لفظ أولى داراى يك معنى باشند بدون زياده و نقصان ، ما بايد در تركيبهاى كلام بتوانيم هر يك را به جاى ديگرى بگذاريم . چون دانستيم كه نسبت مربوط به وضع نيست ، بلكه فقط كلمات مفرده راجع به وضع است . و چون نمىتوانيم لفظ مولى را به جاى أولى بگذاريم و نه بالعكس ، فلهذا بايد بگوئيم مولى و أولى دو معناى جداگانه دارند . « 1 » .
[ گفتار علّامهء أمينى در ردّ فخر رازى در معناى مولى ]
و نيز گويد : رازى در سخن ديگرش پا را از اين مرحله فراتر نهاده و سخن خود را حقّ پنداشته ، و در كتاب « نهاية العقول » خود گفته است كه : أحدى از علماء علم نحو و لغت ، آمدن صيغهء مفعل را كه براى زمان ، و يا مكان ، و يا براى حدث مصدرى است ، به معناى أفعل كه صيغهاى است كه إفادهء تفضيل و برترى مىكند ذكر نكردهاند .
و بر اين گفتارش ، قاضى عضد إيجى در « مواقف » ، و شاه صاحب هندى در « تحفهء إثنا عشريّة » ، و كابلى در « صواقع » ، و عبد الحقّ دهلوى در « لمعات » ، و قاضى سنآء الله پانى پتى در « سيف مسلول » ، از او پيروى كردهاند . و بعضى در إنكار چنان مبالغه كردهاند كه استعمال نشدن صيغهء مفعل را به جاى أفعل مستند به انكار أهل عربيّت نمودهاند .
اساس اين شبهه از رازى است كه خود در كتابهاى خود بيان كرده و به ديگرى نسبت نداده است ، و اين پيروان از او كور كورانه تقليد كرده و به هر جا و به هر قدر كه مىتوانستند در ضعف دلالت حديث طبق مرام و منظور إماميّه ، كوشيدهاند .
و بر همين أصل شاه ولىّ الله صاحب هندى در « تحفهء إثنا عشريّة » گفته است كه : دلالت حديث غدير بر امامت وقتى تمام است كه مولى به معناى ولى آيد با آنكه صيغهء مفعل به معناى صيغهء فعيل نيامده است .
و بنابراين مىخواهد نصوصى را كه أهل لغت در آمدن مولى به معناى ولىّ
هامش
( 1 ) - ما مختصر و محصّل از كلام رازى را آورديم ، نه عين كلمات او را .