و عبدى كوفى از شعراء أهل بيت و معاصر حضرت صادق عليه السّلام در ضمن قصيدهاى طولانى چنين گويد :
و كان عنها لهم فى خمّ مزدجر * لمّا رقى أحمد الهادى على قتب 1
و قال و النّاس من دان إليه و من * ثاو لديه و من مصغ و مرتقب 2
: قم يا علىّ فإنّى قد امرت بأن * أبلّغ النّاس و التّبليغ أجدر بى 3
إنّى نصبت عليّا هاديا علما * بعدى و إنّ عليّا خير منتصب 4
فبايعوك و كلّ باسط يده * إليك من فوق قلب عنك منقلب 5
عافوك لا مانع طولا و لا حصر * قولا و لا لهج بالغشّ و الرّيب 6
و كنت قطب رحى الإسلام دونهم * و لا تدور رحى إلّا على قطب 7
و لا تماثلهم فى الفضل مرتبة * و لا تشابههم فى البيت و النّسب
« 1 » 8 1 - « و چون حضرت أحمد كه هادى امّت است در خمّ بر روى كوهانهاى شتر بالا رفت ، أفرادى از آن جماعت بودند كه پيوسته مىخواستند خلافت را از على منع و طرد كنند و به دور افكنند .
2 - و در حالى كه بعضى از آن جماعت به پيامبر نزديك بودند ، و بعضى در كنار آن حضرت سكنى گزيده بودند ، و بعضى گوش فرا مىدادند ، و بعضى انتظار وقوع حادثهاى را داشتند ، پيغمبر صلى الله عليه و آله گفت :
3 - به پا خيز اى على ! زيرا كه من مأمور شدهام به اينكه تبليغ كنم و به مردم برسانم ، و تبليغ براى من سزاوارتر است .
4 - من على را به عنوان هدايت و علم رهبرى بعد از خودم نصب كردم و بدرستى كه علىّ بن أبي طالب بهترين فرد پسنديده و انتخاب شده و گزيده شده براى منصب إمامت است .
5 - پس آن جماعت با تو ( اى على ) بيعت كردند و هر يك از آنها دست خود را براى بيعت به سوى تو دراز كرد ، و ليكن اين بيعت از فراز دل و قلب بود نه از درون آن ، و خواستهء آنان از تو منقلب و به سوى غير تو منعطف و متوجّه بود .
6 - ايشان تو را از هر بدى و علّت و ناپاكى مبرّا و منزّه مىدانستند ، نه از
هامش
( 1 ) - از أبو محمّد سفيان بن مصعب عبدى كوفى است ( الغدير ، ج 2 ، ص 292 ) .