شعشعانى از برابر ما عبور كرد بطورى كه همهء ملائكه به سجده افتاده و گفتند : سبّوح قدّوس ، اين نور نور فرشتهء مقرّبى بود ، و يا نور پيغمبر مرسلى ؟ در اين حال ندا از ناحيهء خداوند عزّ و جلّ رسيد كه : لا نور ملك مقرّب ، و لا نبىّ مرسل ، هذا نور طينة علىّ بن أبي طالب « 1 » . « اين نور فرشتهء مقرّب نيست ، و نور پيامبر مرسل نيست ، اين نور سرشت علىّ بن أبي طالب است » .
و علىّ بن إبراهيم از پدرش ، از ابن أبى عمير ، از ابن سنان ، از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : چون خداوند پيغمبرش را امر كرد كه أمير المؤمنين را به ولايت براى مردم نصب كند در گفتارش كه فرمود : يا أيّها الرّسول بلّغ ما انزل إليك من ربّك « فى علىّ » بغدير خمّ ، و پيامبر فرمود : من كنت مولاه فعلىّ مولاه ، در اين حال جميع شياطين و أبالسه نزد إبليس اكبر و شيطان بزرگ جمع شدند و خاك بر سر و صورت خود مىريختند .
إبليس أكبر ( شيطان بزرگ ) به آنها گفت : چه مىكنيد ؟ ! چرا اين كارها را مىكنيد ؟ ! آنها گفتند : اين مرد ( پيغمبر ) عقدى بسته است كه تا روز قيامت كسى نمىتواند آن را باز كند . إبليس أكبر گفت : كلّا چنين نيست . آن كسانى كه در حول و أطراف او هستند به من وعدهاى دادهاند وعدهء جزمى كه مخالفت مرا نكنند ! و در اين حال خداوند اين آيه را فرستاد :
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ
« 2 » و « 3 » .
« و شيطان ، رأى باطل خود را بطور جدّى به صورت حقّ برايشان جلوه داد ، تا غير از جماعتى از مؤمنان بقيّه همگى او را تصديق نموده و پيرو او شدند » .
و شيخ طوسى در « تهذيب » با إسناد خود از حسّان جمّال روايت مىكند كه گفت : من حضرت صادق عليه السّلام را از مدينه به مكّه حمل مىدادم ، چون به مسجد غدير رسيديم نظرى به طرف چپ كوه نمود و فرمود : اينجا جاى پاى رسول خدا صلى الله عليه و آله است در آن وقتى كه مىگفت : من كنت مولاه فعلىّ مولاه ، اللّهمّ وال من
هامش
( 1 ) - « غاية المرام » ص 91 ، حديث ششم .
( 2 ) - آيه 20 ، از سورهء 34 : سبا .
( 3 ) - « غاية المرام » ص 91 ، حديث هشتم ، و « تفسير على بن ابراهيم قمّى » ص 538 .