من دوست دارم از خودت بشنوم ! زيد گفت : اى جماعت أهل عراق ، در شماست آنچه در شماست ! گفتم : از ناحيهء من باكى نداشته باش ! گفت : آرى ! ما در جحفه بوديم ، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در وقت ظهر خارج شد در حالى كه دست على عليه السّلام را گرفته بود ، پس گفت : اى جماعت مردم ! آيا شما نمىدانيد كه من نسبت به مؤمنان أولويّتم از مؤمنان به خود آنها بيشتر است ؟ ! گفتند : آرى ! رسول خدا فرمود : من كنت مولاه فعلىّ مولاه .
من گفتم : آيا رسول خدا فرمود : اللّهمّ وال من والاه ، و عاد من عاداه ! زيد گفت : من آن چيزى را كه شنيدم به تو خبر دادم ! « 1 » عبد الله بن أحمد بن حنبل گفت : روايت كرد براى ما حمّاد ، از علىّ بن زيد ، از عدىّ بن ثابت ، از برّ ، كه او ابن عازب است ، كه او گفت : ما از حجّة الوداع با رسول خدا صلى الله عليه و آله برمىگشتيم ، چون به غدير خمّ رسيد ، ما را به اجتماع ندا دادند ، و براى رسول خدا در ميان دو درخت زمين را نظيف و جارو كردند ، رسول خدا دست على را گرفت و گفت : أ لست أولى بالمؤمنين من أنفسهم ؟ گفتند : بلى يا رسول الله ! پيغمبر گفت : أ لست أولى بكلّ مؤمن من نفسه ؟ آيا من به هر مؤمنى از او به خود او أولى نيستم ؟ ! گفتند : بلى يا رسول الله ! پيغمبر گفت : هذا مولى من أنا مولاه « اين مولاى كسى است كه من مولاى او هستم » . اللّهمّ وال من والاه ! و عاد من عاداه . و چون عمر به على برخورد كرد گفت : هنيئا لك يا بن أبى طالب أصبحت و أمسيت مولى كلّ مؤمن و مؤمنة « 2 » .
عبد الله بن أحمد بن حنبل گفت : عبد الله بن صقر در سنهء 299 براى من روايت كرد كه : يعقوب بن حمدان بن كاتب گفت : روايت كرد براى من سفيان ، از ابن أبى نجيح ، از پدرش ، و ربيعهء خدسى كه ذكرى از علىّ بن - أبي طالب نزد مردى به ميان آمد ، و در آنجا سعد بن أبى وقّاص بود ، سعد گفت : من
هامش
( 1 ) - « غاية المرام » قسمت أوّل ص 79 ، حديث هشتم .
( 2 ) - همين كتاب ص 80 ، حديث يازدهم .