اگر بخواهد به جايى برسد ، مىتواند راه را بپيمايد .
حكايتى آموزنده
شخصى به نام آقا سيد سعيدى تهرانى ، از شاگردان مرحوم محقق آخوندملاحسين همدانى رضوان الله تعالى عليه بوده . مى دانيد كه اين مرد ، مردِ بزرگى بوده است . اين مرد به مقامات عالى رسيده بود . مرحوم محقق همدانى با شاگردانشان از نجف به كربلا مشرف شده بودند ، ايام زيارتى بوده ، اين آقا عقب مانده است . مرحوم آقا سيد سعيد گفته بود كه من با بَلَم از كوفه آمدم كربلا براى اينكه زودتر برسم . در وسط راه چند نفر از اعراب نيز سوار شدند . يكى از آنها پهلوى من نشست . تنومند بود ، عرقش هم خيلى بو مى داد ، تا نشست پهلوى من ، خوابش برد . سرش را گذاشت روى شانه من و خوابش رفت . من در اذيت بودم ، هم از تنه او ، هم از بوى گَند او . مى خواستم بيدارش كنم ، گفتم زوّار حسين است ، نه . مى خواستم بيدارش كنم ، گفتم خدمت به يك مسلمان ارزش دارد . بگذار من صدمه بكشم ، اما اين را از خواب بيدار نكنم .
بلاخره تا صبح اذيت شدم ؛ اذيت جسمى و اذيت روحى ، اما من براى خاطر خدا بيدارش نكردم ، اين حالتى كه براى اين آقا پيدا شدهبود ، هيچ تفسيرى ندارد جز اينكه عمل را براى خدا انجام داده ، محرك هم فقط خدا بوده است . يعنى در آن حال ديگر دنيا و وجاهتش ، ديگر اتش با آن عذابش ، ديگر بهشت با آن نعمتهايش ، استحيا و شكر و محبت خدا ، ديگر انها نبوده است . آن درجه هفتم بوده است . محرك و هدف ، اوبوده است .
شاگردهاى مرحوم محقق همدانى نقل مى كنند كه در وسط جلسه مرحوم محقق همدانى مكرر مى گفت : آقا سيد سعيد ، بارك الله راه را پيمودى ، آقا سيد سعيد ، بارك الله . شاگردها گفته بودند كه ما نفهميديم ، نمى فهميديم آقا چه مى گويد . يك صبح مرحوم آخوند مثل اينكه منتظر بود كه آقا سيد سعيد در زد . خود آخوند پاى برهنه آمد