ادامه مىيابد تا مؤمنان آزموده شوند و تا خدا اجازهء پيروزى آشكار را بدهد .
«
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ
- وعدهء خدا دربارهء بيشتر آنها تحقّق يافته و ايمان نمىآورند . » بدين سان شايسته نيست به جريان حركت اجتماعى تسليم شد ، زيرا بىايمانى اكثريّت دليلى بر نقص حجّتهاى رسالت نيست بلكه نقص در ميزان هشيارى افراد آن اجتماع است .
اين آيه انگيزهاى معنوى در ما ايجاد مىكند كه در راه رساندن و حمل دعوت گامى برداريم و در برابر ردّ اكثريت يا كفر آنها نسبت به دعوت سست و دلسرد نشويم .
[ 8 ] امّا چرا بيشتر مردم بدين دعوت حق ايمان نمىآورند ؟
زيرا تراكم معاصى و گناهان بر دلهاى آنها ، و روابط اجتماعى ايشان كه بر ستم و بنده گرفتن ديگران مبتنى است و عقب ماندگى و وابستگى شديد آنها به عادات جامعهء خويش و تقليدشان از پدران گمراه خود ، و همه / 97 و همه يوغهايى را تشكيل مىدهد كه بر گردنشان افتاده است .
«
إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا
- ما بر گردنهايشان يوغهايى نهادهايم ، » شهوتها يوغى است ، و عادات جامعه يوغهايى ، و تكبّر و حسد و تعصّبات قومى و گروهى يوغهايى ديگر .
«
فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ
- كه تا زنخهايشان رسيده ، » شايد بدين معنى است كه : آن يوغهاى چنان ستبرند كه پهناى آنها گردنشان را پوشانده و به زير زنخهايشان را گرفته ، يعنى تا چانه به يوغ كشيده شدهاند ، و از اين جا درمىيابيم كه بندگى آنها فراگير و شامل تمام وجودشان شده است .
«
فَهُمْ مُقْمَحُونَ
- چنان كه سرهايشان به بالاست و به پايين آوردن نتوانند . »