مىدهيم ؟ » پيداست كه تخصيص فساد كنندگان به يادآورى با داستان داود ( ع ) كه در شروط خليفهء خدا در زمين نمودار است هماهنگى دارد .
خليفهء شرعى هر كسى نيست كه با زور زمام امور را در دست دارد ، بلكه كسى است كه آن را به حق در اختيار بگيرد .
/ 355 و از اين رو بايد ميان حاكم و حاكم تفاوت نهاد ، بر خلاف آنچه برخى گفتهاند كه حكمران شرعى همان كسى است كه شمشير حكومت مىكند ، خواه مصلح باشد يا مفسد ، و واقعيت آن است كه آنها مىخواهند موضعگيريهاى خود را نسبت به بعضى از رويدادها و مردان تاريخ توجيه كنند ، و معتقدند كه على ( ع ) و معاويه برابرند ، در حالى كه منطق قرآن آن را مردود مىداند و نمىپذيرد .
آيا امام على ( ع ) كه روز را روزهدار و شب را نمازگزار و عابد است ، و خوراك خود را با فقيران تقسيم مىكند ، و حتى آنان را بر خود و خانوادهاش ترجيح مىدهد ( مسكينى و يتيمى و اسيرى را در سه افطار متوالى ) و با رعيت عدل مىورزد با كسى برابر است كه حقوق مردم را غصب مىكند ، و خون خلق را مىريزد و با مقدّرات امّت بازى مىكند ؟ ! هرگز . . .
به راستى ، سلطه سلاحى است دو دم ، اگر به دست مؤمنان دهندش وسيلهء اصلاح و آبادى مىشود ، امّا اگر بر عكس باشد بيگمان كلنگى ويرانگر مىشود كه ساختهها را ويران مىكند و انرژيها را درهم مىشكند . و پروردگار ما در اين آيه « كسانى را كه ايمان آوردهاند » در برابر گروهى معين « مانند گناهكاران » قرار نداده بلكه آنها را با « فساد كنندگان در زمين » روبرو نهاده تا به ما بفهماند كه هر سلطهاى غير از سلطهء مؤمنان همان فساد كنندهء در زمين است .
«
أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ
- يا پرهيزگاران را چون گناهكاران قرار مىدهيم ؟ » چنان چيزى شايسته نيست و تا وقتى حق همان پايهء زندگى و مقياس آن است ممكن نمىشود ، مگر آن كه اين معادله برهم بخورد ، و اين نيز جز در گمان