است ، حكومت دموكراسى معنى ندارد .
بنابراين حكومت دموكراسى به اشكال مختلفه آن صحيح نيست ، خواه به شكل نظام سلطنتى باشد و خواه جمهورى .
بهعلاوه در رژيم سلطنتى ، شاه مادامى كه قدرت و نيرو در اختيار او است و يا قدرتهايى كه وجود او را به نفع خود تشخيص مىدهند از او حمايت مىكنند ، حكومت در دست او و يا خاندانش باقى است ؛ و هر موقع كه قوىترى پيدا شد ، بساط او برچيده مىشود ، و در هر دو صورت ، خدمت به مردم و تلف نكردن اموال عمومى مطرح نيست ، هر مقدار تشريفات امپراطورى و جاه و جلال آن زيادتر بشود تأثيرى در بقاء و يا از بين رفتن حكومت او ندارد .
بنابراين پادشاهها براى حفظ مقام نه تنها مجبور نبودهاند به مردم و مملكت خدمت كنند بلكه همواره دستگاه حكومت را به نفع خود تقويت كرده و كسانى را كه احساس خطر از ناحيه آنان براى مقام خود مىكردند از بين بردهاند .
به گفته افلاطون ، يك شاه خوب فطرتاً آنقدر كمياب است كه خيلى به ندرت اتفاق مىافتد كه طبيعت و تصادف دست به هم داده چنين شخصى را به تخت بنشانند و با در نظر گرفتن اينكه طرز تربيت فرزندان آنها حتماً آنها را فاسد مىكند ، از يك عده اشخاصى كه يكى بعد از ديگرى براى شاه شدن تربيت شدهاند ، هيچگونه اميدى نبايد داشت ، اغلب آنها يا در موقع به تخت نشستن شرير هستند يا بعد چنين مىشوند ؟ « 1 »
مونتسكيو مىنويسد : پادشاهان ميل دارند مستبد و مطلقالعنان باشند و به آنها گفته نشود بهترين وسيله براى رسيدن به اين مقصود جلب محبت و علاقه ملت است و بدبختانه آنها هميشه اين نصايح را مسخره تلقى مىكنند ، زيرا نفع شخصى ايشان اين است كه ملت ضعيف و بيچاره باشد تا هيچوقت نتوانند در مقابل آنها مقاومتى ابراز دارند . « 2 »
هامش
( 1 ) . كتاب روحالقوانين ، كتاب سوم ، فصل ششم .
( 2 ) . همان كتاب در همان فصل .