اطلاقى در جزاء منعقد شود ، لذا ظهور قضيّهء شرطيه ، بر اطلاق تقدّم پيدا مىكند . علّت دوّم : وقتى مولا مىگويد : « إذا بلت فتوضّأ » ، در نفس اين قضيّهء شرطيه - به تنهايى - هيچ مشكلى وجود ندارد . يعنى هم مىشود جزاء آن اطلاق داشته باشد و هم بول سبب مستقلّ براى وجوب وضوى مطلق باشد . امّا وقتى سراغ قضيّهء شرطيّه دوّم مىآييم ، همينكه مولا عبارت « إذا نمت » را گفت ، قبل از اين كه نوبت به جزاء برسد ، ظهورى براى « إذا نمت » پيدا مىشود و آن عبارت از سببيّت مستقلهء نوم است ، هرچند مسبّب آن براى ما معلوم نباشد . وقتى به سراغ جزاء مىآييم ، اولين چيزى كه به آن منتقل مىشويم ، حكم وجوبى - يعنى « يجب » « 1 » - است . پس تا اينجا براى ما معلوم مىشود كه نوم ، سبب مستقل براى يك تكليف وجوبى است . قبلًا هم مىدانستيم كه بولْ سبب مستقلّ براى وجوب وضوست . امّا اينجا قبل از اين كه فاعل « يجب » مطرح شود ، سببيّت مستقلهء نوم براى يك تكليف وجوبى براى ما محرز مىشود . حال وقتى اين وجوب به وضو ارتباط پيدا كرد ، ديگر ما نمىتوانيم اطلاقى براى آن درست كنيم ، زيرا سببيت مستقلّه - كه قبل از آمدن وضو جاى پاى خود را محكم كرده بود - مانع از اين امر است . و اگر بخواهيم براى وضو اطلاقى درست كنيم ، بايد راهى را كه تا اينجا طى كردهايم ، ناديده بگيريم ، در حالى كه ما سببيت مستقلهء نوم براى يك حكم وجوبى را ثابت كرديم و اين ديگر كار خودش را مىكند و نمىگذارد وضو در « يجب الوضوء » - در قضيه شرطيه دوّم - بر اطلاقش باقى بماند . بلكه آن را مقيّد به « مرّة اخرى » و امثال آن مىكند . پس ايشان به دو طريق ، علّت ظهور قضيّهء شرطيه و تقدّم آن بر اطلاق جزاء را ثابت مىكند و بساط اطلاقها جمع مىشود و نتيجه اين مىشود كه « بول » يك وضو و نوم هم وضوى ديگرى لازم دارد » « 2 » .
هامش
( 1 ) - اگر « توضّأ » هم بگويد ، اوّلين چيزى كه در ذهن انسان مىآيد ، همين سببيت مستقلّهء نوم براى يك تكليف وجوبى است .
( 2 ) - مصباح الفقيه ، كتاب الطهارة ، ص 126