اضافه كرد . مثلًا در مورد « الإنسان حيوان ناطق » مىتوان گفت : « ماهية الإنسان حيوان ناطق » . 2 - قضيّهء خارجيّه : اين قسم از قضيّه ، كاملًا مقابل قضيهء طبيعيّه قرار دارد و بايد موضوع آن ، بالفعل وجود خارجى داشته باشد و اگر بخواهيم ماهيت را موضوع چنين قضيّهاى قرار دهيم ، كاذب خواهد بود . مثلًا اگر گفته شود : « همهء طلّاب لازم است در تشييع جنازهء فلان عالم شركت كنند » ، روشن است كه شركت در تشييع جنازه ، مربوط به ماهيت طلاب نيست بلكه مربوط به وجود آنان است . آنهم وجودات فعليّه و محقّقه كه بالفعل در خارج هم وجود دارند و شامل كسانى كه بعداً طلبه مىشوند نمىگردد . 3 - قضيّهء حقيقيّه : اين قسم از قضيّه ، جنبهء برزخ بين قضيّهء طبيعيّه و قضيّهء خارجيّه را دارد و از جهتى شبيه قضيّهء طبيعيّه و از جهتى شبيه قضيّهء خارجيّه است . « 1 » مثلًا قضيّه « كلُّ نارٍ حارّةٌ » قضيّهء حقيقيّه است ، نه طبيعيّه ، زيرا حرارت ، ربطى به ماهيت نار ندارد بلكه لازمهء وجود خارجى آن مىباشد . « 2 » در اين قضيّه ، كلمهء « نار » - كه مضاف اليه « كلّ » است - بر طبيعت « نار » دلالت مىكند ، همانطور كه « انسان » فقط بر طبيعت دلالت مىكند . اگرچه در خارج با افرادش متّحد است ولى در مقام دلالت و لفظ هيچ نوع حكايتى از افراد ندارد و اصولًا نمىتواند حكايتى هم داشته باشد . انسان اگرچه در وجود خارجى با زيد متحد است ولى دلالت زيد بر طبيعت انسان ، دلالت تضمّنى است ، زيرا زيد به معناى « انسان متخصّص به خصوصيات زيديت » است ، پس انسان جزء معناى زيد است و جزء ديگر آن عبارت از خصوصياتى است كه زيد دارا مىباشد و آن خصوصيات در عَمرو وجود ندارد . امّا انسان اگرچه در خارج با زيد متحد است ولى هيچ نوع دلالتى بر زيد ندارد . زيرا زيد ، نه تمام موضوع له
هامش
( 1 ) - از اين جهت كه حكم اختصاص به افراد موجود بالفعل ندارد ، شبيه قضيّهء طبيعيّه است و از اين جهت كه در آن پاى وجود مطرح است شبيه قضيّهء خارجيّه است .
( 2 ) - اگر انسان طبيعت نار را تصور كرده و به آن وجود ذهنى بدهد ، حرارت برآن مترتب نمىشود .