كلامى نيست كه به ما توجّه داشته باشد بلكه متوجّه ابو ذر و سلمان و ساير مخاطبين بوده و ممكن است آنان به گونهء ديگرى استفاده مىكردند . قاعدهء اشتراك هم مىگويد :
« هرچه براى آنان ثابت بوده ، براى ما هم ثابت است » امّا اين كه آيا چه چيزى براى آنان ثابت بوده است ؟ اين براى ما روشن نيست . اكنون ما بايد سراغ آيات و روايات برويم ببينيم نحوهء جعل احكام در آنها به صورت كدام يك از قضايا است ؟
اقسام قضايا :
در منطق قضايا را بر سه قسم تقسيم مىكنند : طبيعيّه ، حقيقيّه و خارجيّه . 1 - قضيّهء طبيعيّه : قضيّهاى است كه موضوع حكم در آن عبارت از نفس طبيعت باشد ، بدون اين كه وجود - اعم از ذهنى و خارجى - نقشى در آن داشته باشد .
مثلًا قضيّهء « الإنسان حيوان ناطق » برگشتش به اين است كه ماهيت انسان عبارت از حيوان ناطق است . حيوان به عنوان جزء جنسى و ناطق به عنوان فصل مميّز ، ماهيت انسان را تشكيل مىدهند . خواه اين انسان ، وجود پيدا كند يا وجود پيدا نكند . « 1 » علامت قضيهء طبيعيّه اين است كه مىتوان به موضوع آن عنوان ماهيت را
هامش
( 1 ) - تذكر : هرچند در تشكيل قضيّه بايد موضوع و محمول را تصور كرد يعنى به آنها وجود ذهنى داد ، ولى وجود ذهنى - نه در ناحيهء موضوع و نه در ناحيهء محمول - هيچگونه دخالتى در اصل قضيّه ندارد . « الإنسان حيوان ناطق » به اين معنا نيست كه « انسان موجود در ذهن عبارت از حيوان ناطق موجود در ذهن است » و اگر بخواهد چنين معنايى داشته باشد ، قضيّه كاذب خواهد بود ، زيرا انسان موجود در ذهن ، با حيوان ناطق موجود در ذهن مغايرت دارد . همانطور كه در وجودات خارجيّه با اين كه زيد و عَمرو از نظر ماهيت مشتركند و هيچگونه اختلاف ماهوى ندارند ولى در عين حال نمىتوان بين زيد و عَمرو قضيهء حمليّه - كه ملاكش عبارت از هو هويت و اتحاد است - تشكيل داد . حتى اگر ما انسان را دو بار تصور كنيم ، دو وجود ذهنى انسان مانند دو وجود خارجى است و نمىتواند بين دو وجود خارجى ، اتحاد و هوهويتى تحقّق پيدا كند . در نتيجه معناى « الإنسان حيوان ناطق » اين است كه « انسان موجود در ذهن - با قطع نظر از وجودش - عبارت از حيوان ناطق موجود در ذهن - با قطع نظر از وجودش - مىباشد » .