عكس نقيض آنها بايد صادق باشد . عكس نقيض قضيهء « كلّ إنسان ضاحك » عبارت از « كلّ ما لا يكون ضاحكاً ليس إنساناً » مىباشد . و عكس نقيض « كلّ إنسان حيوان » عبارت از « كلّ ما لا يكون حيواناً ليس إنساناً » مىباشد . در ما نحن فيه هم عكس نقيض قضيهء « كلّ نجس منجّس » عبارت از « كلّ ما لا يكون منجّساً لا يكون نجساً » مىباشد و اين عكس نقيض در مورد غساله پياده مىشود . وقتى مسلّم است كه غساله ، منجّس نيست ، مقتضاى عمومى كه در عكس نقيض وجود دارد ، اين است كه حكم به عدم نجاست غساله بنماييم .
بررسى نظريهء بعض فقهاء :
آيا اين گونه تمسّك به اصالة العموم جايز است ؟ براى پاسخ به اين سؤال ، ابتدا مطلبى را به عنوان مقدّمه يادآورى مىكنيم : اصولى مانند اصالة العموم ، اصالة الظهور ، اصالة الحقيقة ، اصالة عدم القرينة و امثال اينها ، نه به عنوان اصول شرعيّه مىباشند و نه به عنوان اصول عقليّه . نه مانند استصحاب و قاعدهء حلّيتند ، كه ادلّهء شرعى « لا تنقض اليقين بالشكّ » و « كلّ شيء لك حلال حتّى تعرف أنّه حرام بعينه » بر آنها دلالت كرده باشد و نه مانند برائت عقليهاند ، كه قاعدهء عقلى « قبح عقاب بلا بيان » بر آنها دلالت كرده باشد . بلكه اينها به عنوان اصولى عقلائى هستند كه سيره و بناى عقلاء بر اتكاء به اين اصول است . اگر متكلّم بگويد : « رأيت أسداً » و قرينهاى اقامه نكند ، عقلاء در اينجا اصالة الحقيقة - كه شعبهاى از اصالة الظهور است - را پياده مىكنند و مىگويند : مراد متكلّم از اين اسد - با توجه به عدم قرينه - همان معناى حقيقى و معناى موضوع له اسد است . مدرك همهء اصول عقلائيه ، بناء عقلاست ، به ضميمهء اين كه شارع در محاورات خودش و در تفهيم و تفهّمش روشى غير از روش عقلاء ندارد و حتى حجيت ظواهر قرآن - كه به عنوان معجزهء جاويدان اسلام مطرح است - بر همين اساس است . اصل عقلائى ، مانند دليل لبّى است . هرجا ما احراز كرديم عقلاء به فلان اصل