مىناميم ، سبب نمىشود كه بين اين دو وحدتى وجود داشته باشد . انسان و بقر هم داراى يك جامع جنسى حيوانى هستند ، ولى بين خود انسان و بقر تباين كلى وجود دارد . پاسخ دوم : با قطع نظر از پاسخ اول ، مىگوييم : اين استصحاب ، استصحابِ مثبِت است ، زيرا شما وقتى كه اين سالبهء محصّله را از زمان متيقّن گرفته و - مانند يك خط موازى - تا زمان وجود اين موضوع ( يعنى مرئه ) ادامه مىدهيد ، سؤال مىشود آيا رابطهء بين وجود موضوع و اين قضيّهء سالبه را چه چيزى ايجاد مىكند ؟ بالاخره بايد بين مرئه و غير قرشيّه رابطهاى وجود داشته باشد ، خواه به صورت وصف باشد يا به صورت قضيّهء معدوله و يا موجبهء سالبة المحمول باشد يا عنوان ديگرى داشته باشد . اگر بگوييد : « بين اين دو ، ارتباطى پيدا نمىشود » . مىگوييم : « در اين صورت - با توجه به عنوان مخصّص و تقييدى كه از ناحيهء مخصّص در ارادهء جدّى حاصل مىشود - موضوعى براى عام تحقق پيدا نكرده است » . و اگر بگوييد : « ما وقتى عدم قرشيّت را به نحو سالبهء محصّلهء متيقنه ادامه مىدهيم تا به وجود مرئه منتهى شود ، ارتباط حاصل مىشود » . مىگوييم : « چه كسى حكم به ثبوت اين ارتباط بين مرئه و غير قرشيّه مىكند ؟ » غير از عقل ، چيز ديگرى وجود ندارد ، زيرا نه وجدان به اين معنا حكم مىكند و نه استصحاب عدم اتصاف - به غير نحو قضيّهء سالبهء محصّله - حاكم است . در مثال « أكرم العلماء » و « لا تكرم الفساق من العلماء » مىگفتيد : « زيدِ عالم ، قبلًا فاسق نبود و ما همين « عدم اتصاف زيد به فسق » را استصحاب مىكنيم و اثر شرعى آن را - كه عبارت از حكم عام است - برآن مترتب مىكنيم » امّا اينجا نمىتوانيم عدم اتصاف را استصحاب كنيم ، زيرا آنچه وجداناً هست ولادت اين مرئه است . مرئه بودن اين مولود ، امرى وجدانى است . استصحاب سالبهء محصّله مىگويد : اين مرئه قبل از آنكه وجود پيدا كند ، قرشيّه نبوده است و ما همين را ادامه مىدهيم تا به لحظهء حيات اين مرئه برسيم . اينجا وقتى توقف پيدا كرد ، عقل بين اين دو ارتباط برقرار كرده مىگويد : « مرئه
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 302
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٣٠٢