بايد عنوان « غنم بودن » در ناحيهء مفهوم محفوظ بماند ولى وصف آن از بين برود .
آنجا « جاءك » تبديل به « لم يجئك » شد و اينجا « السائمة » به « غير السائمة » تبديل شود . بر خلاف بعضى از شافعيه كه گفتهاند « 1 » : ما از « في الغنم السائمة زكات » استفاده مىكنيم كه « ابل معلوفه ، زكات ندارد » . با اين كه در اينجا نه وصف وجود دارد و نه عنوان موصوف محفوظ مانده است . ولى ظاهراً ما نمىتوانيم اسم اين را مفهوم بگذاريم ، بله ممكن است اين مطلب از راه ديگرى استفاده شود ولى نمىتوان آن را به حساب مفهوم گذاشت . امّا اگر بين وصف و موصوف نسبت تباين وجود داشته باشد ، ما در همان منطوق هم با مشكل مواجه مىشويم و ديگر نوبت به مفهوم نمىرسد . مثل اين كه بگويد :
« أكرم إنساناً غير مستوي القامة » . روشن است كه انسانيت با غير مستوى القامه بودن تباين دارد و جمع بين اين دو در عالم منطوق هم صحيح نيست و نوبت به عالم مفهوم نمىرسد . امّا اگر بين وصف و موصوف ، نسبت تساوى وجود داشته باشد ، ظاهر اين است كه چنين چيزى از دايرهء نزاع در باب مفهوم خارج است ، زيرا ما در باب مفهوم مىخواهيم ببينيم آيا حكم موجود در منطوق - كه براى موصوف واجد صفت است - از موصوف فاقد اين صفت ، منتفى است يا نه ؟ و اگر بين صفت و موصوف ، نسبت تساوى وجود داشته باشد ، چگونه مىتوانيم جايى را فرض كنيم كه موصوفْ تحقق داشته باشد ولى صفت تحقق نداشته باشد ؟ مگر اين كه آن را از دايرهء مفهوم وصف خارج كرده و در دايرهء مفهوم لقب بيندازيم و كسى قائل به ثبوت مفهوم براى لقب نيست . امّا اگر بين وصف و موصوف ، نسبت عموم و خصوص مطلق وجود داشت ، ولى موصوفْ اخصّ مطلق از وصف بود ، يعنى وصفْ در جميع موارد تحقق داشت ، خواه موصوف وجود داشته باشد يا موصوفْ وجود نداشته باشد . آيا چنين موردى مىتواند
هامش
( 1 ) - المنخول للغزالي ، ص 222