عبارت بيضاوى در تفسير انوار التنزيل اين است : و الآية تدلّ على أنّ الإنسان غير الهيكل المحسوس بل هو جوهر مدرك بذاته لا يفنى بخراب البدن و لا يتوقّف عليه إدراكه و تألمه و التذاذه . « 1 » .
قائلين به تجرّد نفس ناطقه و اتّحاد عاقل و معقول را رسد كه بگويند : اثبات تجرّد نفس ناطقه ، اثبات معاد است ؛ و اتحاد مدرك بمدرك إثبات جزاء .
و متكلّمين كه روح را جسم لطيف مىدانند تمام حالات متفرّع بر او را در دنيا و آخرت نيز جسمانى مىدانند . قائلين به تجرّد نفس ، أعمال را كه از جنبه خلقى أعراض و حركات و سكناتاند باقى نمىدانند بلكه جنبه إلهى آن را كه انسان ساز است دائمى و باقى مىدانند لذا علم و عمل را جوهر و انسان ساز مىدانند كه آدمى به اين دو اشتداد وجودى پيدا مىكند يعنى انسان به تحصيل علم و عمل بحسب وجود انسانتر مىشود و او را حدّ يقف نيست . و در حقيقت بحث نفس در حكمت متعاليه به چهار بحث اصيل منتهى مىشود :
أول در وحدت شخصيه انسان كه يك موجود متشخص است .
دوم در مغايرت نفس با بدن مغايرتى كه با وحدت شخصى آن مباينت ندارد .
سوم در تجرّد نفس ، أعمّ از تجرّد در مرتبه قوه عاقله و يا تجرّد برزخى در مرتبه قوه خيال و جز آن .
چهارم در فوق تجرّد بودن آن كه وجود بحت و ظلّ حق است و آن را حدّ وقوف نيست .
آن كه استاد علّامه شعراني - قدّس سرّه - فرمود : عيسويان مطلقا نفوس را مجرّد مىدانند ، اين بنده گويد كه چند جاى أوستا نيز بر تجرّد آن به خوبى ناطق است ؛ كيخسروپور شاهرخ كرمانى در كتاب فروغ مزديسنى ( ص 166 ) گويد : « در كتب أوستا
هامش
( 1 ) . ص 85 چاپ سنگى