اطلاق جان بر حق تعالى ، و اطلاق بدن بر جهان نه از اين روى است كه جان به بدن مستكمل است ، بلكه از آن روى است كه بدن قائم به جان است و جان قيّم و قيّوم بر آن ، ميرفندرسكى در همان قصيده معروف ياد شده گويد :
جان عالم گويمش گر ربط جان دانى به تن * در دل هر ذرّه هم پنهان و هم پيداستى
و صدر المتألهين در فصل نهم مرحلهء چهارم اسفار « 1 » ، اقوالى چند از أثولوجيا نقل مىكند كه همهء آنها قابل حمل و تطبيق بر اين معنى است . و بزرگانى چون معلم ثانى ابو نصر فارابى و شيخ رئيس و ملّا جلال دوانى و ميرداماد كه مثل را به معنى مطابقى و مفهوم تحت اللفظى آن ندانستهاند گويا از همين جهت است كه به ظاهر موهم تعدّد ارباب مجرّده است و آن با قوانين و موازين حكمت متعاليه وفق نمىدهد ، علاوه اين كه برخى از اعتراضات ديگر هم دارند كه شايد بازگو كنيم . و فارابى و شيخ و دوانى أثولوجيا را ديده بودند و مطالب آن را منافى و مغاير با قواعد حكمى نيافتند و حمل بر مثل بمعنى ظاهر نكردهاند .
فارابى در رساله جمع بين رأيين در بحث مثل گويد : و قد نجد أن أرسطو في كتابه في الربوبية المعروفة بأثولوجيا يثبت الصور الروحانيّة و يصرّح بأنّها موجودة في عالم الربوبيّة « 2 » و سپس فارابى در مقام بيان مثل و جمع ميان رأى افلاطون و رأى ارسطو برآمده است كه مثل را به صور علميه قائم بذات حق تعالى كه باقىاند و تغيير و تبديل در آنها راه نمىيابد تفسير كرده است و عبارتش اين است :
« لمّا كان اللّه تعالى حيّا مريدا لهذا العالم بجميع ما فيه فواجب أن يكون عنده صور ما يريد ايجاده في ذاته جلّ اللّه عن الاشتباه أيضا فإنّ ذاته لمّا كانت باقية لا يجوز عليه
هامش
( 1 ) . ج 2 - ص 58 ، إلى ص 111 بتصحيح و تعليقات اين خدوم علم
( 2 ) . ط 1 - چاپ سنگى - ص 67