« ابرهه » كسى را به داخل « مكّه » فرستاد و به او گفت : بزرگ « مكّه » را پيدا كند ، و به او بگويد : « ابرهه » پادشاه « يمن » مىگويد : من براى جنگ نيامدهام ، تنها براى اين آمدهام كه اين خانهء كعبه را ويران كنم ، اگر شما دست به جنگ نبريد ، نيازى به ريختن خونتان ندارم !
فرستادهء « ابرهه » وارد « مكّه » شد و از رئيس و شريف « مكّه » جستجو كرد ، همه ، « عبدالمطلب » را به او نشان دادند ، ماجرا را نزد « عبدالمطلب » بازگو كرد ، « عبدالمطلب » نيز گفت : ما توانائى جنگ با شما را نداريم ، و اما خانهء كعبه را ، خداوند خودش حفظ مىكند .
فرستادهء « ابرهه » به « عبدالمطلب » گفت : بايد با من نزد او بيائى ، هنگامى كه « عبدالمطلب » وارد بر « ابرهه » شد ، او سخت تحت تأثير قامت بلند و قيافهء جذاب و ابهت فوق العادهء « عبدالمطلب » قرار گرفت ، تا آنجا كه « ابرهه » براى احترام او از جا برخاست ، روى زمين نشست ، و « عبدالمطلب » را در كنار دست خود جاى داد ؛ زيرا نمىخواست او را روى تخت در كنار خود بنشاند ، سپس به مترجمش گفت : از او بپرس حاجت تو چيست ؟ !
به مترجم گفت : حاجتم اين است كه دويست شتر را از من به غارت بردهاند ، دستور دهيد اموالم را بازگردانند .
« ابرهه » سخت از اين تقاضا در عجب شد ، و به مترجمش گفت : به او بگو :
هنگامى كه تو را ديدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت ، اما اين سخن را كه گفتى در نظرم كوچك شدى ، تو دربارهء دويست شترت سخن مىگوئى ، اما دربارهء « كعبه » كه دين تو و اجداد تو است و من براى ويرانيش آمدهام ، مطلقاً سخنى نمىگوئى ؟ !
« عبدالمطلب » گفت :
أَنَا رَبُّ الإِبِلِ ، وَ إِنَّ لِلْبَيْتِ رَبّاً سَيَمْنَعُهُ ! :
« من صاحب شترانم ، و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند » ( اين سخن ، « ابرهه » را تكان داد و در فكر فرو رفت ) .
« عبدالمطلب » به « مكّه » آمد ، و به مردم اطلاع داد : به كوههاى اطراف پناهنده
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 514
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٥١٤