تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 857

مساهمون:

ص٨٥٧
28 / 20 و آمد شخصى از آخر شهر شتابان گفت اى موسى هر آئينه رئيسان مشورت مىكنند در حق تو بكشند ترا پس بيرون رو هر آئينه من براى از نيك‌خواهانم ( 20 ) 28 / 21 پس بيرون آمد ازان شهر ترسان انتظار كنان گفت اى پروردگار من خلاص كن مرا از گروه ستمكاران ( 21 ) 28 / 22 وقتى كه متوجه شد به‌سوى شهر مدين گفت اميدوارم از پروردگار خويش كه دلالت كند مرا به راه راست ( 22 ) 28 / 23 و وقتى كه رسيد به آب مدين يافت بر آن آب طائفه از مردمان آب مىنوشانيديد مواشى را و يافت آن طرف از ايشان دو زن كه بازمىدارند مواشى خود را گفت موسى به آن دو زن چيست حال شما گفتند ما آب نمىنوشانيم تا آنكه بازگردانند شبانان مواشى را و پدر ما پير كلان سال است ( 23 )
شرح
وَ جاءَ رَجُلٌمد آمد مردى يعنى حزقيلمِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِاز دور تر جاى از شهر يعنى از بارگاه فرعون كه بر يك كنار شهر بوديَسْعىشتاب مىكرد تا بموسى عليه السلام رسدقالَ يا مُوسىگفت اى موسىإِنَّ الْمَلَأَبه درستى كه اشراف قوميَأْتَمِرُونَ بِكَمشاورت مىكنند و تدبير مىانگيزند به تولِيَقْتُلُوكَتا بكشند ترا بعوض مقتولفَاخْرُجْپس بيرون رو ازين شهرإِنِّيبه درستى كه منلَكَمر ترامِنَ النَّاصِحِينَ *از نصيحت‌كنندگان و نيك‌خواهانمفَخَرَجَپس بيرون رفت در همان‌دم بىزاد و راحله و رفيقمِنْهااز ان شهرخائِفاًدر حالتى كه ترسان بود بر نفس خوديَتَرَقَّبُانتظار مىبرد كه كسى از پى او درآيدقالَ رَبِّگفت اى پروردگار مننَجِّنِينجات ده مرا و باز رهانمِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَاز گروه ستمكاران يعنى فرعون و كسان او در موضح آورده كه جبرئيل آمد و گفت اى موسى متوجه به شهر مدين شود او را بر سر آورد و موسى عليه السلام قدم در ان صوب نهادوَ لَمَّا تَوَجَّهَو آن هنگام كه متوجه شدتِلْقاءَ مَدْيَنَبسوى مدين آن شهرى بود مسمى باسم بانى او كه مدين بن ابراهيم عليه السلام است و از مصر تا آنجا هشت روزه راه است و در حين توجهقالَگفتعَسى رَبِّيشايد كه آفريدگار منأَنْ يَهْدِيَنِيآنكه راه نمايد مراسَواءَ السَّبِيلِراه راست و درست تا بمدين موسى عليه السّلام هشت شبانروز مىرفت و جز گياه خوردنى نداشت سلمى رح فرمود كه روى به ناحيه مدين داشت اما دلش متوجه با حضرت ذو المنن بود و مسالك بيند اى مدين را به همراهى شوق لقا مىپيمود بيتغمت تا يار من شد روى در راه عدم كردم * خوش است آوارگى آن را كه همراهى چنين باشدوَ لَمَّا وَرَدَو آن هنگام كه برسيدماءَ مَدْيَنَبه آب مدين و آن چاهى بود بر كنار شهروَجَدَ عَلَيْهِيافت بر سر آن آبأُمَّةً مِنَ النَّاسِگروهى از مردمان كه آنجا جمع شدهيَسْقُونَآب مىدهند مواشى خود راوَ وَجَدَو يافتمِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِاز فرود ايشان يعنى در مكان اسفل از ايشان دو زن راتَذُودانِكه مىراندند گوسپندان خود را تا با رمه ديگر مختلط نشوند از آنجا كه شفقت ذاتى انبياء باشد فراپيش رفت و بطريق تلطّفقالَگفت موسىما خَطْبُكُماچيست حال شما و كار شما كه گوسفندان را از آب خوردن و اختلاط كردن با ديگر گوسفندان باز مىداريدقالَتاگفتندلا نَسْقِيما آب نمىدهيم گوسفندان خود راحَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُتا وقتى كه بازگردانند شبانان رمه‌هاى خود را از آب و فضله كه از مواشى ايشان بماند ما به اغنام خود دهيم زيرا كه ما مددگارى نداريموَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌو پدر ما پير كهن‌سال بزرگ حال است نمىتواند كه كه بيايد و ما را مدد دهد گفته‌اند كه ايشان دختران برادرزاده شعيب عليه السلام بودند كه او را بشرين گفتندى و اشهر آنست كه دختران شعيب بودند بزرگتر صفورا نام داشت و خردتر صفيرا يا صفوره چون موسى بر حال ايشان اطلاع يافت نزديك شبانان آمده گفت اين عجوزگان را چرا انتظار مىدهيد اوّل اغنام ايشان را سيراب كنيد تا زودتر به خانهاى خود روند ايشان از روى تحكم و افسوس گفتند ما ايشان را آب نمىدهيم اگر تو مىتوانى بيا آب بده موسى عليه السلام فراپيش آمد و آنها نظر در ميان دو ابروى وى افتاده بترسيدند و به يك طرف رفته به نظاره بايستادند موسى عليه السلام بيامد و دلوى كه ده تن مىكشيدند او تنها با آنكه هشت شبانروز طعام نخورده بكشيد و گوسپندان ايشان را سيراب كرد گفته‌اند كه بر سر چاه ديگر رفت و سنگى كه چهل تن بر گرفتندى از سر چاه تنها برداشت و به دلوى كه چهل نفر كشيدندى تنها آب كشيد .
قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 857 | ترجمه شاه ولى الله دهلوى ( 910 ه - ) وتفسير ملاحسين الواعظ الكاشفى ( 1176 ه - )