28 / 9
و گفت زن فرعون اين طفل خنكى چشم است مرا و ترا مكشيدش بود كه نفع دهد ما را يا فرزند گيريم او را و ايشان حقيقت حال نمىدانستند ( 9 )
28 / 10
و گشت دل مادر موسى ع خالى از صبر هر آئينه نزديك بود كه آشكار كند آن قصّه را اگر ما نمىبستيم بر دل او تا باشد از باوردارندگان ( 10 )
28 / 11
و گفت خواهرش را بر پى او برو پس بديد او را از دور و قوم فرعون نمىدانستند ( 11 )
28 / 12
و حرام ساختيم بر موسى شير دايگان پيش از وصول خواهر پس خواهرش گفت آيا راه نمايم شما را بر اهل خانه كه خبردارى اين طفل كنند براى شما و ايشان براى او نيكوخواهانند ( 12 )
شرح
وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَو گفت زن فرعون آسيه بنت مزاحم و او از قوم بنى اسرائيل بود از سبط نبوت و در عين المعانى آورده كه او عمّه موسى عليه السلام بود و بر هر تقدير با فرعون گفتقُرَّتُ عَيْنٍ لِياين كودك روشنى چشم است مراوَ لَكَو مر ترا كه بسبب او فرزند ما شفا يافتلا تَقْتُلُوهُمكشيد او را لفظ جمع براى تعظيم استعَسى أَنْ يَنْفَعَناشايد كه سود رساند ما را كه امارت يمن و علامات بركت بر جبين او مبيّن است و لائحأَوْ نَتَّخِذَهُيا فراگيريم او راوَلَداًبه فرزندى كه او اهليت آن دارد فرعون او را به آسيه بخشيد و آسيه به تربيت او مشغول گشتوَ هُمْ لا يَشْعُرُونَو حال آنكه ايشان نمىدانند يعنى فرعون و قوم او نمىدانستند كه هلاك ايشان در دست اوستوَ أَصْبَحَو گشتفُؤادُ أُمِّ مُوسىدل مادر موسىفارِغاًخالى از صبر و عقل يعنى چون شنيد كه آن صندوق بدست فرعون افتاد بىصبر و بىقرار شدإِنْ كادَتْبه درستى كه نزديك شد كه از اضطرابلَتُبْدِي بِهِآشكارا كند قصه موسى را و گويد اين فرزند منست او را مكشيد و قولى آنست كه چون شنيد كه او را به فرزندى برگرفتند از اندوه دل او فارغ شد و نزديك بود كه از فرط شادى ظاهر كند كه اين پسر منستلَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِهااگر نه آن بودى كه ما بند نهاديم بر دل او يعنى به بستيم و محكم كرديم دل او را بصبر و ثبات و اين لطف كرديملِتَكُونَتا باشد آن زنمِنَ الْمُؤْمِنِينَاز باوردارندگان مر وعده ما را هر آئينه ظاهر كردى سر پسر خود راوَ قالَتْو گفت مادر موسىلِأُخْتِهِمر خواهر او مريم را و اصح آنست كه نام او كلثوم و شوهر او غالب بن يوشا گفتندى مادر موسى او را گفتقُصِّيهِبر پى برادر خود برو و ازو خبر گير كلثوم بدر بارگاه فرعون آمدفَبَصُرَتْ بِهِپس ديد برادر خود راعَنْ جُنُبٍاز دور در كنار آسيهوَ هُمْ لا يَشْعُرُونَو ايشان ندانستند كه آن خواهر ويستوَ حَرَّمْناو حرام كرديم ماعَلَيْهِ الْمَراضِعَبر موسى شير دايگان رامِنْ قَبْلُپيش از آمدن خواهر او آوردهاند كه هشت شبان روز موسى شير كسى نگرفت تا آسيه و قوم او بيچاره شدند اما موسى انگشت مسبّحه خود را مىمكيد و شير پاك بيرون مىآمد و مىخورد چون كلثوم دانست كه آسيه براى دايه مضطربستفَقالَتْپس گفت خواهر موسى عليه السلامهَلْ أَدُلُّكُمْآيا دلالت كنم شما راعَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُبر اهل خانه كه از روى شفقت درپذيرند آن كودك رالَكُمْبراى شماوَ هُمْو آن اهل بيتلَهُ ناصِحُونَمر او را نيكوخواهان باشند و در ارضاع و تربيت او تقصير نهنمايند آوردهاند كه چون هامان اين كلمه شنيد گفت بگيريد اين زن را كه او مىداند كه اين از كدام خانواده است كلثوم دريافت گفت من بدين معنى گفتم كه هم للملك ناصحون يعنى نيكوخواه فرعونند نه از ان كودك پس او را دلدارى داده گفتند برو آنكس را كه گفتى بيار كلثوم رفت و مادر را بياورد در آن حال موسى در كنار فرعون بود و هر چند دايه مىآوردند و موسى را برمىداشت موسى روى ازو مىتافت و شير او نمىستد و چون او را بر كنار مادر نهادند و بوى مادر بمشام وى رسيد بوى متوجه شد و پستانش فراگرفت بيتبوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد * از ديار آشنا نفس آشنا شنيدفرعون گفت تو كيستى كه رضيع به پستان تو ميل كرد گفت من زنىام خوشبوى و پاكيزه تن و شير من بهغايت لطيف .
. و شيرين است هيچ طفلى نزد من نيارند الا كه شير من قبول كند فرعون فرمود تا اجرت او مقرر كردند و موسى را به دو سپرد و گفت به خانه خود ببر و در هر هفته يك روز پيش ما مىآر مادر موسى او را برگرفته شادمان و خوشدل روى به خانه خود نهاد كه وعده الهى راست شد چنانچه فرمود .