تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
25 / 37 و قوم نوح چون دروغى شمردند پيغامبران را غرق ساختيم اين جماعه را و گردانيديم ايشان را براى مردمان نشانه و مهيّا كرديم براى ستمكاران عذاب درددهنده ( 37 ) 25 / 38 و هلاك ساختيم عاد و ثمود و اهل رس را و طبقات بسيار را در ميان ايشان ( 38 ) 25 / 39 و براى هر يكى بيان كرديم داستانها و هر يكى را هلاك ساختيم هلاك كردنى ( 39 )
شرح
وَ قَوْمَ نُوحٍو گروه نوحلَمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَآن هنگام كه تكذيب پيغمبران كردند يعنى نوح و آنكه پيش از وى بودند چون شيث ع و ادريس ع عليهما السلام يا همين تكذيب نوح عليه السلام كردند و تكذيب يك پيغمبر تكذيب همه پيغمبرانست يا مطلقا بعث رسل را انكار نمودندأَغْرَقْناهُمْغرقه ساختيم ايشان را بطوفان عذابوَ جَعَلْناهُمْو گردانيديم قصّه ايشان رالِلنَّاسِبراى مردانآيَةًنشانه تا از ان عبرت گيرندوَ أَعْتَدْناو آماده كرديملِلظَّالِمِينَبراى ستمكارانعَذاباً أَلِيماًعذابى دردناكوَ عاداًو هلاك گردانيديم قوم عاد را بتكذيب هود عليه السلاموَ ثَمُودَاو گروه ثمود را بتكذيب صالح عليه السلاموَ أَصْحابَ الرَّسِّو اصحاب الرس را و رسّ نام چاهى است به تهامه يا بآذربايجان يا به انطاكيه كه صاحب ياسين يعنى حبيب نجار را در وى كشتند يا چشمه و نخلستانى بوده از آن بنى اسد يا همان اخدودست كه در سوره بروج مذكور خواهد شد و گويند قريه بود به زمين قلج از ولايت يمن و اصحاب رس جمعى از بقاياى نمرود بودند پيغمبرى بديشان مبعوث شد او را بكشتند و در بعضى تفاسير هست كه بعد از قتل گوشت او را بخوردند و عذاب بديشان رسيد يا جمعى بت‌پرستان بودند كه شعيب عليه السلام بديشان آمد و تكذيب وى نمودند روزى بر حوالى چاهى كه داشتند مجتمع شده به ايذاى شعيب عليه السلام مشغول بودند كه ناگاه آن چاه درهم افتاد و همه ايشان با منازل و مواشى به زمين فرورفتند يا قومى بودند كه شجره صنوبر برداشتند و آن را شاه درخت نام نهاده مىپرستيدند پيغمبرى از نسل يهود ابن يعقوب عليه السلام بديشان مبعوث شد و او را تكذيب نموده بكشتند و در چاه افگندند ابرى سياه براى ايشان سايه افگند و ازو صاعقه بيرون آمد همه را بسوخت يا اهل بير معطله بودند چنانچه قصّه ايشان بگذشت و اصح آنست كه اصحاب حنظله بن صفوانند و چون تكذيب نبى خود كردند حق سبحانه ايشان را ابتلا كرد به مرغ دراز گردن كه اجنحه او به همه الوان ملون بود و به جهت طول عنق او را عنقا گفتندى و بر سر كوهى كه او را زمح يا فتح گفتندى مقام داشت بيامدى و كودكان و مواشى خرد ايشان را در بودى و فروبردى و بدين جهت او را مغرب لقب كرده بودند يعنى فروبرنده و ناپديدكننده روزى دخترى نزديك رسيده ببلوغ از ميان ايشان بربود و ايشان شكايت پيش پيغمبر ع آورده و شرط كردند كه اگر شر او مكفى گردد ايمان آرند پيغمبر ع دعا فرمود كه خدايا اين مرغ را بگير و نسل او بريده گردان دعاء پيغمبر بعز اجابت رسيده آن مرغ غائب شد و ديگر ازو اثرى و خبرى پديد نيامد و جز نام ازو نشانى نماند دور چيزهاى ناياب به دو مثل زدند كما قيل بيتمنسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا * وز هر دو نام ماند چو عنقا و كيمياصاحب لمعات از بىنشانى عشق برين وجه نشان مىدهد بيتعشقم كه در دو كون و مكانم پديد نيست * عنقاى مغربم كه نشانم پديد نيستالقصه اين قوم بعد از غيبت عنقا در تمرد و عناد افزوده و حنظله عليه السلام را شهيد كردند خداى تعالى فرموده كه اصحاب رس را هلاك كرديموَ قُرُوناًو اهل قرنها را كه بودندبَيْنَ ذلِكَميان اين قبائل عاد و ثمود و اهل رسكَثِيراًقرنهاى بسيار كه جز خداى تعالى كس ايشان را نداندوَ كُلًّاو هر يك از ايشان و امثال ايشانضَرَبْنا لَهُ الْأَمْثالَزديم از براى ايشان مثلها يعنى بيان كرديم قصهاى پيشينيان با ايشان و امثال ايشان و بيم كرديم ايشان را و حجت گرفتيم بر ايشان بفرستادن پيغمبران عليهم السلام چون نشنوند و بر انكار اصرار كردند عذاب فرستاديموَ كُلًّاو همه راتَبَّرْنا تَتْبِيراًنيست كرديم نيست‌كردنى .