تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 779

مساهمون:

ص٧٧٩
24 / 34 و هر آئينه فرودآورديم بسوى شما آيتهاى روشن و فرودآورديم داستان از حال آنان كه گذشتند از پيش شما و پندى پرهيزگاران را ( 34 ) 24 / 35 خدا نور آسمانها و زمين است داستان نور وى در قلب مسلمانان اينست مانند طاقى
شرح
وَ لَقَدْ أَنْزَلْناو به تحقيق فرستاديم ماإِلَيْكُمْبسوى شماآياتٍ مُبَيِّناتٍآيتهاى روشن و توضيح يافته و حفص رح بكسر يا مىخواند يعنى روشن‌كننده حلال و حرام و حدود و احكاموَ مَثَلًاو فرستاديم مثلىمِنَ الَّذِينَ خَلَوْااز امثال آنان كه گذشته‌اندمِنْ قَبْلِكُمْپيش از شما يعنى قصّه عجيبه مانند قصّه ايشان و آن قصّه عائشه رض است كه مانندگى دارد به قصّه مريم ع در وقوع تهمت و به قصه يوسف ع در برائت ذمهوَ مَوْعِظَةًو فرستاديم پندى درين آيتهالِلْمُتَّقِينَبراى پرهيزگاران تخصيص متقيان جهت انتفاع ايشانست بمواعظ و نصائح قرآناللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِخداى تعالى نور آسمانها و زمينهاست نور نامى است از نامهاى حق سبحانه امام زاهد رح فرموده كه خداى را نور توان گفت دلى بپارسى روشن نشايد گفت چه روشنى ضد تاريكى است و خداى آفريدگار اين هر دو ضد است و ببايد كه نور متعارف كيفيتى است كه باصره اولا او را دريابد و به‌واسطه او ثانيا سائر مبصرات را ادراك كند چون كيفيتى كه فائض گردد مثلا از نير اعظم به اجرام كثيفه كه محاذى او باشد و بدين معنى اطلاق نور بر حق تعالى روا نيست و چون خود را بدين نام خوانده از تقدير معنائى چاره نباشد و ازينست كه صاحب كشاف مىگويد ذو نور السماوات و الارض اوست خداوند نور آسمانها و زمينها يا نور اهالى آن هرچه از اجزاى عالم هستى در مناظر بلندى و مفاوز پستى نورى دارد ذاتى يا عرضى جمله عطيه فيض اوست بيتدر ظلمت عدم همه بوديم بىخبر * نور وجود سرّ شهود از تو يافتيميا بتجوز مصدر را بمعنى فاعل بايد گرفت چون زيد عدل پس مضمون كلام اين بود كه منور السماوات و الارض روشن‌كننده آسمانست به ملائكه مقربين و نوردهنده زمين بانبياء مرسلين يا روشنىبخش آئينه دلهاى ساكنان ارض و سما بانوار معرفت و توحيد در تيسير آورده كه آراينده آسمان و زمين است و آنكه امام يعقوب چرخى قدس سره ، در شرح اسماء اللّه معنى نور برين وجه آورده كه جهان‌آراى و دلگشاى مؤيد اين قولست و آنكه امام نسفى رح در بيان آرائش ارض و سما گويد بياراست سما را بصوامع قدس كه اماكن طاعات ملائكه كرام است و زمين را بمساجد انس كه مواضع عبادات اهل اسلام است يا سما را بشمس و قمر و ستارگان و زمين را بانبياء و علماء و مؤمنان يا سما را به تسبيح سبحان و تقديس مقدسان و زمين را به تلبيه حاجيان و تكبير غازيان يا سما را به بيت معمور و زمين را به كعبه وافر السرور و گفته‌اند مدبر السماوات و الارض امور اهالى آسمان و زمين بوجهى كه شايد و بايد ساخته بتدبير اوست مدبر امور را كه براى او كار كنند و به تدبير او مهم سازند نور القوم و نور البلد مىگويند كما قال الشاعر عنور القبائل ساكب بن محلمو برين تقدير اوست كه كار همه آسمانيان و زمينيان سازد مجموعه را بعطية كل حزب بما لديهم فرحون نوازد بيت از نهان‌خانهاحسان تو هرجا همه كس * كل حزب فرحونند زهى لطف عميمدر تبيان آورده كه مدلول السماوات و الارض چه هر دليلى از دلائل قدرت و بدائع حكمت كه در دوائر سپهر برين و مركز زمين واقع است دلالتى واضح دارد بر وجود قدرت و علم و حكمت او - شعرففى كل شىء له آية * تدل على انه واحدمصرعوجود جمله اشياء دليل قدرت اوستو از ابن عباس رض منقول است كه هادى اهل السماوات و الارض رهنماى اهل آسمان و زمين است كه بهدايت او به هستى خود راه برند و بارشاد او مصالح دين و دنيا بشناسند در لطائف جيثمى از خواجه ابو سهل انصارى روح اللّه روحه نقل مىكند كه سرور اهل السماوات و الارض چه تاريكى موجب ملال و غم و ظلمت سبب خوف و وحشت است و چون كسى از محنت تاريكى براحت روشنائى رسد فرحت و بهجت و نشاط و مسرت او بيفزائيد آنجا نيز آثار انوار تجليات جمال الهى سبب سرور و ابتهاج نامتناهيست بيتچو پنهان شوى از من همه تاريكى و كفرم * چو تو پيدا شوى بر من مسلمانمبجان تو بعضى از علماء گويند نور آنست كه روشن گرداند چيزها را تا باصره ادراك كند و بدان راه يابد پس چون حق تعالى بيان كرده است از براى آنچه در معاد و معاش به كار آيد و ما بدان به دو راه برده‌ايم پس او را نور توان گفت صاحب رح احقاف آورده كه در زمان ظلمت هيچ‌كس ساكن را از متحرك نشناسد و در اعلا و اسفل تميز نكند و قبيح از صبيح بازندارد و چون رايت نور ظهور نموده خيل ظلام روى بانهزام آوردند و جودات و كيفيات او ظاهر گردد و صفو از كدر و عرض از جوهر متميز شود مدركه انسانيه داند كه استفاده اين دانش و تميز بنور كرده اما در ادراك نور متحير باشد چه داند كه عالم از نور مملو است و مخفى و ظاهر به دلالت و باطن بالذات پس حق سبحانه كه ما به دو دولت ادراك يافته‌ايم و به مرتبه تميز اشيا رسيده سزاوار آن باشد كه او را نور گويند و نزد محقق نور حقيقى هستى حق است كه همه موجودات به دو ظاهراند و او از همه مخفى و از حضرت ولايت رتبت در شرح رباعيات فرموده‌اند كه هر چه ادراك كنى اوّل هستى مدرك شود و اگرچه از ادراك اين ادراكى غافل باشى و از غايت ظهور مخفى ماند چنانچه ادراك الوان و اشكال به‌واسطه ضياايست كه محيط است به آنها شرط است در رويت و با وجود اين بيننده در ادراك آنها از ادراك ضياء غافل مىشود و به غيبت ضيا معلوم مىگردد كه وراى آنها امرى ديگر مدرك بوده كه ضيا است همچنين نور حقيقى هستى كه محيط به ضيا و الوان و اشكال و بينند بجميع موجودات ذهنى و خارجى قيوم همه اوست و ادراك شىء بىادراك او محال است اگرچه از ادراك او غافل باشى و آن غفلت به‌واسطه دوام ظهور اوست و اگر اين نور نيز چون ضيا غائب شدى ظاهر گشتى كه در وقت ادراك موجودات امر ديگر كه نور وجود حق سبحانه است نيز مدرك بوده نظمهستى كه بذات خود هويدا است چو نور * ذرات مكنونات ازو يافت ظهورهر چيز كه از فروغ او افتد دور * در ظلمت نيستى بماند مستورو در رساله حق اليقين آورده كه هستى خداى تعالى پيداتر از همه هستيهاست زيرا كه او به خود پيداست و پيدائى سائر هستيها بدوست اللّه نور السماوات و الارض همه اشيا هستى و عدم محض است و مبدأ ادراك همه هستى او است هم از جانب مدرك و هم از جانب مدركه و هرچه ادراك كنى نخست هستى مدرك شود و اگرچه از ادراك اين ادراك غافل شوى و از شدّت ظهور مخفى نمايد نظمهمه عالم بنور اوست پيدا * كجا او گردد از عالم هويدازهى نادان كه او خورشيد تابان * بنور شمع جويد در بيابانمَثَلُ نُورِهِصفت نورى كه منسوب به دو استكَمِشْكاةٍمانند روزنه هست در ديوار كه در نهايت بخارج راه ندارد چون طاقى .