21 / 84
پس قبول كرديم دعاى او را پس دور ساختيم آنچه با وى بود از رنج و عطا كرديم او را فرزندان او را و مانند ايشان همراه ايشان بسبب مهربانى از نزديك خويش و تا پندى بود عبادتكنندگان را ( 84 )
21 / 85
و ياد كن اسماعيل و ادريس را و ذو الكفل را هر يكى از صبركنندگان بود ( 85 )
21 / 86
و در آورديم ايشان را در رحمت خود هر آئينه ايشان از نيكوكاران بودند ( 86 )
21 / 87
و ياد كن ذو النون را چون رفت خشم خورده پس گمان كرد كه تنگ نگيريم بر وى پس ندا كرد در تاريكيها به آنكه هيچ معبود به حق نيست بجز تو پاكى تراست هر آئينه من بودم از ستمكاران ( 87 )
شرح
فَاسْتَجَبْنا لَهُپس اجابت كردم دعاى او رافَكَشَفْناپس ببرديم ماما بِهِ مِنْ ضُرٍّآنچه وى را بود از رنج او يعنى او را شفا داديم و شرح آن در سوره صاد خواهد آمدوَ آتَيْناهُو عطا كرديم او راأَهْلَهُفرزندان وى كه بعينه ايشان را زنده گردانيديموَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْو مانند ايشان به ايشان يعنى هفت پسر و سه دختر ديگر شبيه به يكديگر ابن عباس رض فرموده كه اولاد و اموال و مواشى وى را مضاعف بوى داد و ابرى سرخ يا سفيد فرستاد تا ملخ زرين بر وى بياريد و در احقاف آورده كه سه شبانروز در حوالى سراى او باريدرَحْمَةً مِنْ عِنْدِنااين كارها به نسبت ايوب عليه السلام كرديم براى ايصال رحمت و انعامى از نزديك ما به دووَ ذِكْرى لِلْعابِدِينَو پندى براى پرستندگان تا صبر كنند چنانچه او كرد و جزا يابند چنانچه او يافت نظمهر كه او در راه حق صابر بود * بر مراد خويشتن قادر بودصبر بايد تا شود يكسو حرج * زان كه گفت الصبر مفتاح الفرجوَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَو ياد كن اسماعيل و ادريس راوَ ذَا الْكِفْلِو خداوند نصيب را الياس است يا يوشع يا زكريا و وجه تسميه آنكه از خداى بهرهمند بود و گفتهاند كه كفل بمعنى ضعف است يعنى عمل او دو برابر انبياى زمان او بوده و كفل بمعنى ضمانت نيز هست در مختار آورده كه اليسع از الياس عليه السلام متكفل شد كه بامر دين قيام نمايد بعد از ذهاب وى بدين جهت ذو الكفل لقب يافت و امام محى السنة و صاحب تبيان آوردهاند كه به يكى از انبياى بنى اسرائيل وحى آمد كه من مىخواهم كه روح ترا قبض كنم تو ملك خود را بر بنى اسرائيل عرض كن كه هر كه پابند شود آن را كه شب نماز گزارد و فتور نورزد و روز روزه دارد و افطار نهكند و ميان مردم حكم فرمايد و خشم نگيرد تو پادشاهى خود به دو تسليم كن بعد از ان كه آن پيغمبر رض اين سخن بر بنى اسرائيل ظاهر كرد جوانى از ميان قوم برخاست و گفت انا اتكفل لك بهذا پيغمبر ملك به دو تسليم كرد و او بوعده وفا نمود و خلعت پيغمبرى يافت و حق تعالى او را ذو الكفل خواندكُلٌّهمه اين پيغمبران كه اسماعيل ع و ادريس ع و ذو الكفلاند عمِنَ الصَّابِرِينَاز صبركنندگان بودند بر مشقت تكليف يا بر شدايد و زمان اسماعيل عليه السلام بر اقامت مكّه كه وادى غير ذى زرع بود فرمود و ادريس عليه السلام روزگارى دراز بر بلاى قوم صبر كرد و به دو ايمان نياوردند و ذو الكفل عليه السلام شكيبائى نمود بر آنچه متكفل آن شده بودوَ أَدْخَلْناهُمْو درآورديم ايشان رافِي رَحْمَتِنادر بخشائش ما كه نبوت است يا نعمت آخرتإِنَّهُمْبه درستى كه ايشانمِنَ الصَّالِحِينَاز ستودگان و فرمانبرندگانندوَ ذَا النُّونِو ياد كن صاحب ماهى يعنى يونس عليه السّلام راإِذْ ذَهَبَچون برفتمُغاضِباًخشمناك بر قوم خود كه دعوت وى قبول نكردند و جنيد قدس سره فرمود كه بر نفس خود خشم گرفت در رفتن چه امر الهى به رفتن او صادر نشده بود و گفتهاند كه ايشان را وعده عذاب داده بود چون ميعاد در رسيد و عذاب ديرتر مىآمد پنداشت كه او را دروغگوئى خواهند دانست از ميان امت بيرون رفتفَظَنَّپس گمان برد يعنى از وى فعل كسى صادر شد كه گمان مىبردأَنْ لَنْ نَقْدِرَآنكه تنگ نخواهيم ساختعَلَيْهِبر وى راه رفتن را پس ما او را به بحر درآورديم و در شكم ماهى به زندان كرديمفَنادىپس ندا كردفِي الظُّلُماتِدر تاريكيها يعنى در ظلمت بحر و بطن ماهى و تاريكى شب بخواندأَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَبهآنكه گفت هيچ معبود نيست مگر توسُبْحانَكَپاكى تو از آنكه در چيزى .
عاجز شوىإِنِّي كُنْتُبه درستى كه من هستممِنَ الظَّالِمِينَاز ستمكاران بر نفس خود كه به مهاجرت مبادرت كردم در انوار از حضرت سيّد عالم نقل مىكند كه هيچ مكروبى خداى را بدين دعا نخواند الا كه اجابت كند مر او را .