18 / 88
و اما آنكه ايمان آورد و كار شايسته كرد پس او را حالت خوش است از روى پاداش و خواهيم گفت در باب او از مقدمه خويش سخن آسانى ( 88 )
18 / 89
باز در پى سامانى افتاد ( 89 )
18 / 90
تا وقتى كه رسيد به محل بر آمدن آفتاب يافت كه آن برمىآيد بر گروهى كه نساختهايم براى ايشان اين طرف از آفتاب هيچ پرده ( 90 )
18 / 91
چنين بود قصّه و هر آئينه در گرفتهايم به آنچه نزديك وى بود از روى خبردارى ( 91 )
18 / 92
باز در پى سامانى افتاد ( 92 )
18 / 93
تا وقتى كه رسيد در ميان سدين يافت اين جانب سدين گروهى را كه نزديك نيستند از آنكه بفهمند سخنى ( 93 )
شرح
وَ أَمَّا مَنْ آمَنَو اما هر كه بگرودوَ عَمِلَ صالِحاًو عملى شايسته كند يعنى بر مقتضاى ايمانفَلَهُپس مر او راست در هر دو سراىجَزاءً الْحُسْنىپاداش نيكووَ سَنَقُولُ لَهُو زود باشد كه بگوئيم مر او رامِنْ أَمْرِنااز فرمان ما يعنى از آنچه مىفرمائيميُسْراًكارى آسان فراخور طاقت او آوردهاند كه لشكر ظلمت را بر قوم ناسك گماشت تا به گوش و دهن ايشان درآمدند و زينهار خواسته بوى ايمان آوردندثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباًپس ديگرباره از پى درآمد سببى را كه بمشرق توان رفت و قوم ناسك را با خود برده لشكر نور را از پيش روان كرد و عسكر ظلمت را از عقب بداشت و بجانب جنوب متوجه شده قوم هاويل را كه در قطر ايمن بودند مسخر كرد به همان طريق كه قصّه ناسك مذكور شد پس روى بمشرق نهادحَتَّى إِذا بَلَغَتا چون برسيدمَطْلِعَ الشَّمْسِبجاى برآمدن آفتاب يعنى موضعى كه مبدأ عمارت است از جانب شرقوَجَدَهايافت آفتاب را كه هر بامدادتَطْلُعُبرمىآيد و شعاع او مىافتدعَلى قَوْمٍبر گروهى كهلَمْ نَجْعَلْ لَهُمْما نگردانيده بوديم و پيدا نكرده براى ايشانمِنْ دُونِها سِتْراًاز دون آفتاب در وقت طلوع پوششى از لباس دنيا كه ميان ايشان و آفتاب حاجز باشد چه ايشان را پوشش نبود و زمين ايشان نيز پناهگاه نمىداشت از غايت نرمى و سستى پس چون آفتاب طلوع كردى به سردابها درآمدندى تا وقتى كه ارتفاع پذيرفتى و از سمت راس ايشان دور گشتى از زير زمين بيرون آمده ماهى گرفتندى و به آفتاب بريان كرده خوردندى و ايشان قوم منسك بودندكَذلِكَهمچنان كرد اسكندر به ايشان كه با اهل مغرب كرد يا همچنان اتباع سبب كرد و بجانب قطر السير روان شد و بقومى رسيد كه ايشان را تاويل خوانند و با ايشان همان سلوك نمود كه با قوم هاويلوَ قَدْ أَحَطْناو به درستى كه ما احاطه داشتيمبِما لَدَيْهِبهآنچه نزديك او بودخُبْراًاز روى آگاهى يعنى لشكرها و ادوات حرب و اسباب جهانگيرى كه برو جمع شده بود به همه محيط بوديم و مجموع را دانستيمثُمَّپس اسكندرأَتْبَعَاز پى درآمدسَبَباًراهى و طريقى ديگر را از مشرق بشمالحَتَّى إِذا بَلَغَتا چون برسيد در منقطع ارض تركبَيْنَ السَّدَّيْنِميان دو كوه كه از پس آنها زمين يأجوج و مأجوج استوَجَدَ مِنْ دُونِهِمايافت در پيش آن دو كوهقَوْماًگروهى با هيئتهاى عجيب و شكلهاى غريبلا يَكادُونَنزديك نهبودند از كمى فطنت كهيَفْقَهُونَ قَوْلًادريابند سخنى را و كسى نيز از لشكر ذو القرنين سخن ايشان در نمىيافت -