18 / 94
گفتند اى ذو القرنين هر آئينه يأجوج و مأجوج فسادكنندگانند در زمين پس آيا مقرر كنيم براى تو باجى بر شرط آنكه بسازى در ميان ما و ايشان سدّى ( 94 )
18 / 95
گفت آنچه دسترس داده است مرا دران پروردگار من بهتر است پس مدد كنيد مرا به زور بازو تا بسازيم ميان شما و ايشان حجابى محكم ( 95 )
18 / 96
بياريد پيش من پارهائى آهن تا وقتى كه برابر ساخت ما بين آن دو كوه گفت آتش بدميد تا آنكه آتش ساخت آن آهن را گفت بياريد پيش من تا بريزم بالائى اين روئين گداخته را ( 96 )
شرح
قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِگفتند يعنى مترجم ايشان گفت اى ذو القرنينإِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَبه درستى كه قوم يأجوج و مأجوجمُفْسِدُونَتباهىكنندگانندفِي الْأَرْضِدر زمين ما هرگاه كه از پس اين دو كوه بيرون آيند از گياه سبز آنچه بيابند بخورند و آنچه خشك باشد با خود ببرند و تمام انعام ما را بكشند و مىخورند و اگر چهارپايان را نيافتند آدمى را عوض آن به كار مىبرند و ايشان دو قبيلهاند از اولاد يافث بن نوح ع و در عين المعانى آورده كه آدم ع را احتلام شد و منى او به خاك آلوده گشت آدم از ان حال اندوهناك گشت حق تعالى اين دو قوم را از ان خاك آلوده به منى ابو البشر بيافريد و بقول كسى كه گويند انبياء ع محتلم نمىشوند اين قول ضعيف است و در اشكال و احوال ايشان اختلاف كردهاند از على مرتضى كرم اللّه وجهه منقول است كه قامت بعضى از ايشان به مقدار شبرى است و قد بعضى بهغايت دراز - و در حديث آمده كه صنفى از ايشان بمثال شجر ارزناند و آن درختى است در ولايت شام طول او صد و بست گز و صنفى را طول و عرض مساويست و صنفىاند از يك گوش فراش و از ديگرى گوش لحاف مىسازند و در صفت ايشان گفتهاند نظمبه كوتاه چشمى سگ جيفهجوى * به گوش دراز از خران برده گوئىنه شرمى و نه بينشى دلنواز * در ان چشم كوتاه و گوش درازبهنگام خفتن بخسپند سير * يكى گوش بالا و ديگر به زيرشكن برشكن چين ابروىشان * كشان ريش تا زير زانويشانبرون آمده اشكشان چون گراز * شكم پهن و پا خرد و گردن درازچو بوزينگان آمده در وجود * مژه زرد و رخ سرخ و ديده كبود ندارندجز خواب و خور هيچ كار * نميرد يكى تا نزايد هزارالقصه آن گروه به اسكندر گفتند كه ما ازين قوم تنگ آمدهايمفَهَلْ نَجْعَلُپس آيا بكنيم يعنى غزر سازيملَكَبراى تو و بيرون آريم از ميان مالهاى خودخَرْجاًمزدىعَلى أَنْ تَجْعَلَبه شرط آنكه بكنى توبَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْميان ما و ميان ايشانسَدًّابندى كه منع كند ايشان را از بيرون آمدنقالَگفت اسكندرما مَكَّنِّي فِيهِآنچه دسترس داده مرا در انرَبِّيآفريدگار منخَيْرٌبهتر است از آنچه شما مىخواهيد كه به من دهيدفَأَعِينُونِيپس مرا يارى دهيدبِقُوَّةٍبه توانائى يعنى به مردمان توانا يا چيزى كه قوت يابم بدان درين كارأَجْعَلْتا بكنمبَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْميان شما و ايشانرَدْماًحجابى سخت كه بعضى از ان بر بعضى مركب باشدآتُونِيبياريد براى منزُبَرَ الْحَدِيدِقطعههاى آهن منقول است كه فرمود تا خشتها آهن ساختند - بيتبفارغ دلى جابجا تن زدند * همه روز و شب خشت و آهن زدندآنگاه حكم كرد كه ميان دو كوه كه چهار هزار قدم بود در شصت و پنج گز عرض بكندند تا به آب رسيد پس در ته زمين و روى آب خره از سنگ خارا نهادند و خشتهاى آهنين بر بالاى آن فرش كردندحَتَّى إِذا ساوىتا چون مساوى شد يعنى فرش يافتبَيْنَ الصَّدَفَيْنِميان هر دو كوه بفرمود تا هيمه بسيارى به بالاى آن ريخته و مها بر جوانب او تركيب كردندقالَ انْفُخُواگفت مر عمله را كه بدميد درين آهنهاحَتَّى إِذا جَعَلَهُتا چون گردانيد آن خشتهاى آهن راناراًمانند آتشقالَ آتُونِيگفت بياريدأُفْرِغْ عَلَيْهِتا بريزم بر بالاى آهن گرم شدهقِطْراًروئين گداخته فردبهر روى فرشى كه انگيختند * برو روى حل كرده مىريختندبرينگونه ديوارى صد و پنجاه گز در ارتفاع برآمد مانند كوهى يكباره و هموار و ملسان .