كدام يك از اطعمهء اين شهر طعام پاكيزهتر است پس بيارد بشما قوتى از آن و بايد كه به سبكى آمد و رفت كند و خبردار نكند به حال شما هيچكس را ( 19 )
18 / 20
هر آئينه اين كافران اگر قدرت يابند بر شما سنگسار كنند شما را يا بازآرند شما را در دين خود و رستگار نخواهيد شد آنگاه هرگز ( 20 )
18 / 21
و همچنين خبردار گردانيديم مردمان را به حال ايشان تا بدانند كه وعدهء خدا راست است و آنكه قيامت هيچ شبه نيست دران وقتى كه نزاع مىكردند آن مردمان در ميان خود در مقدمهء ايشان
شرح
أَيُّهاتا كدام از اهل مدينهأَزْكى طَعاماًپاكيزهتراند از جهت طعام يعنى بنگرد كه طعام كدام كس حلال و پاكيزهتر است چه در زمان ايشان در ان شهر كسان بودند كه ايمان خود مخفى مىداشتند غرض ايشان آن بود كه ذبيحه ايشان پيدا كندفَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُپس بيارد شما را خوردنى از ان طعام پاكوَ لْيَتَلَطَّفْو بايد كه فرستاده نرمى و مدارات كند در خريد و فروختوَ لا يُشْعِرَنَّو خبردار نگرداندبِكُمْ أَحَداًبشما يكى را از اهل اين شهرإِنَّهُمْبه درستى كه اهالى اين مدينه كه اكثر متابع دقيانوساندإِنْ يَظْهَرُوااگر مطلع شوند يا قادر گردند و ظفر يابندعَلَيْكُمْبر شمايَرْجُمُوكُمْسنگسار سازند شما راأَوْ يُعِيدُوكُمْيا بازگردانند شما رافِي مِلَّتِهِمْدر كيش خويشوَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداًو رستگارى نيابيد آن وقت كه بدان دين درآييد و روى نجات نهبينيد هميشه يعنى پيوسته در عذاب باشيد يمليخا كه اكمل و اعقل ايشان بود وصيتها قبول فرموده روى به شهر نهاد و به دروازه رسيد اوضاع آن را متغيّر ديد و چون به شهر درآمد بازار و محلات و اشكال و الوان مردم را بر نمطى ديگر يافت حيرت بر وى غلبه كرد آخرالامر بدكان خباز آمد و درمى از آنچه همراه داشت بوى داد تا در عوض نان بستاند نانوائى زرى ديد منقش بنام دقيانوس خيال بست كه اين مرد گنجى يافته آن زر را به بازار ديگر به ديگرى نمود به يكلحظه اين خبر در بازار منتشر شده به شحنه رسيد يمليخا را طلبيده تهديدى عظيم نمود و طلب باقى درمها كرد يمليخا گفت من گنجى نيافتهام ديروز اين زر از خانه پدر برداشتهام و امروز به بازار آوردهام نام پدرش پرسيدند و چون گفت كسى از اهل شهر ندانست وى را تكذيب نمودند و او از غايت دهشت گفت مرا پيش دقيانوس بريد كه او از مهم من آگاهى دارد مردم آغاز استهزاء كردند كه دقيانوس قريب سى صد سال شد كه مرده است تو ما را افسوس مىگيرى يمليخا گفت شما با من سخريه مىكنيد ديروز ما جماعتى از وى گريخته به كوه رفتيم و امروز مرا به شهر بطلب طعام فرستادند من بجز اين چيزى ندانم القصه او را نزد ملك بردند و صورت حال تقرير كرد ملك با جماعتى مقربان و اشراف بلد روى بغار آوردند يمليخا بغار درآمد و ياران را از صورت حال خبر داد على الفور ملك برسيد و آن لوح كه بر در غار بود برخواندند و أسامى و احوال ايشان معلوم كرد با قوم بغار درآمده ايشان را ديد با رويهاى تازه و جامهاى نو متحير شده بر ايشان سلام كرد جواب دادند حق سبحانه ازين حال اخبار فرمودوَ كَذلِكَو همچنانكه ايشان را بيدار كرديمأَعْثَرْنا عَلَيْهِمْمطلع گردانيديم تندروس و قوم او را بر ايشانلِيَعْلَمُواتا بدانندأَنَّ وَعْدَ اللَّهِآنكه وعده اللّه در بعث و حشرحَقٌّراست و درست چه خواب و بيدارى ايشان بموت و بعث مشابهتى تامه داردوَ أَنَّ السَّاعَةَو ديگر تا بدانند كه روز قيامتلا رَيْبَ فِيهاهيچ شك نيست درو پس حق تعالى اطلاع داد بر ايشانإِذْ يَتَنازَعُونَچون نزاع مىكردند اهل آن زمانبَيْنَهُمْدر ميان يكديگرأَمْرَهُمْامر دين خود را بعضى مىگفتند حشر مر ارواح مجرده را خواهد بود و برخى قائل بودند بحشر روح و جسد با يكديگر پس بديدن ايشان ظاهر شد كه روح و جسد با هم مبعوث خواهند شد چه خداوند كه توفى نفس ايشان كرده سى صد و نه سال بدنهاى ايشان را از تحلل و تغير نگاه دارد پس ارسال ارواح كند به آن قادر است بر توفيه نفوس همه مردمان و امساك اجزاى ابدان ايشان و ديگرباره فرستادن ارواح به آن بيتپيش قدرت كارها دشوار نيست * عجز را با قدرت حق كار نيستآوردهاند كه جوانان ملك را دعا كردند و در مضاجع خود بخفتند و ارواح ايشان مقبوض شد و در تفسير امام ثعلبى مذكور است كه حضرت رسالتپناه عليه السلام را آرزوى آن شد كه اصحاب كهف را ببينند جبرئيل ع آمد و گفت كه يا رسول تو ايشان را در دنيا نخواهى ديد اما از اخيار اصحاب خود چهار كس را بفرست تا ايشان را بدين تو دعوت كنند آن حضرت عليه السلام فرمود كه چگونه فرستم و كرا امر كنم به رفتن جبرئيل ع گفت رداى مبارك خود را بگستران و امير المؤمنين ابو بكر صديق و فاروق و على مرتضى و ابو ذر را بگو تا هر يك به گوشه بنشيند و با در خاء را كه مسخر سليمان بود بطلب كه خدا او را مطيع تو گردانيده و بفرماى تا ايشان را برداشته بدان غار برد حضرت ص آن چنان كرد و صحابه بدر غار رسيده سنگى برداشتند سگ ايشان روشنى ديده بانگ زدن درگرفت و حمله آورد اما چون چشم وى ايشان را ديد دم جنبانيدن آغاز كرد و بسر اشارت كرد كه درآييد ايشان درآمده گفتند السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته ، حق سبحانه ارواح باجساد ايشان بازآورد تا برخاستند و جواب سلام باز دادند صحابه رض گفتند نبىاللّه محمد بن عبد اللّه ص شما را سلام رسانيده ايشان جواب گفتند و على محمد ص رسول اللّه الصلاة و السلام و پس دعوت كردند ايشان را بدين اسلام و ايشان قبول نمودند و گفتند حضرت پيغمبر اسلام ص رسانيد باز در مضاجع خود تكيه كردند بار ديگر نزد خروج مهدى از .
اهل بيت محمد زنده شوند و مهدى بر ايشان سلام كند و جواب دهند پس بميرند و در قيامت مبعوث گردند القصه چون تندروس و قوم او اين حالات كه سابقا مذكور شد مشاهده نمودند .