تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
18 / 6 پس مگر تو كشندهء نفس خود را بر پى ايشان اگر ايمان نيارند به اين سخن از جهت اندوه ( 6 ) 18 / 7 هر آئينه ما ساخته‌ايم هر چيزىرا كه بر زمين است آرايش آن را تا امتحان كنيم ايشان را كدام از ايشان نيكوترست در عمل ( 7 ) 18 / 8 و هر آئينه ما البته معدوم خواهيم ساخت هر چيزىرا كه بر وى است ميدان هموار بىگياه مانده ( 8 ) 18 / 9 آيا پنداشتى كه اصحاب غار و نوشته يعنى نوشته كه بر ديوار آن غار بود از جمله نشانهاى ما عجب بودند ( 9 )
شرح
فَلَعَلَّكَپس مگر توباخِعٌ نَفْسَكَكشنده مر نفس خود راعَلى آثارِهِمْبعد از برگشتن ايشان از تو پس از انكار ايشان از تو يا پس از انكار ايشان ترا يعنى كار ايشان بر خود آسان گيرد غم بر دل بىغل خود منهإِنْ لَمْ يُؤْمِنُوااگر ايمان نياورندبِهذَا الْحَدِيثِبه اين سخن يعنى قرآن و در پى كفر و عصيان ايشان خود را هلاك مسازأَسَفاًاز روى اندوه يا جزع يا حسرت يا غضبإِنَّا جَعَلْنابه درستى كه ما گردانيديمما عَلَى الْأَرْضِآن چيزى را كه بر زمين است از معادن و نباتات و حيواناتزِينَةً لَهاآرايش اهل زمين را محققان برآنند كه ما بمعنى من است مراد انبياء عليهم السلام يا علماء يا حفظه قرآن كه زينت زمين ايشان‌اند و جمعى گويند آرايش زمين برجال اللّه است از ان روى كه قيام عالم بوجود شريف ايشان باز بسته‌اند بيتروى زمين به طلعت ايشان منور است * چون آسمان به زهره و خورشيد و مشترىو گفته‌اند كه مراد از ما على الارض مشتهيات محرمات است كه حق تعالى فرمود كه ما آن را آرايش خلق ساخته‌ايم يعنى در چشم مردم آراسته‌ايملِنَبْلُوَهُمْتا بيازمائيم ايشان را يعنى معامله آزمايندگان كنيم تا ظاهر گردد كهأَيُّهُمْكدام از ايشانأَحْسَنُنيكوتر استعَمَلًااز جهت عمل يعنى كيست كه اين محرمات را ترك كندوَ إِنَّا لَجاعِلُونَو به درستى كه ما سازندگانيمما عَلَيْهاآن چيزى را كه بر روى زمين است از كوه و درخت و بناهاصَعِيداً جُرُزاًزمين هامون بىگياه يعنى به آخر اين عمارتها را خراب خواهيم ساخت پس دل بر آن منهيد و به زينت ناپايدار وى فريفته مشويد مثنوىجهان از رنگ و بو سازد اسيرت * ولى نزديك ارباب بصيرتنه رنگ دلكشش را اعتباريست * نه بوى دل‌فريبش را مدارى استآورده‌اند كه چون يهود قريش را سه سؤال در آموختند كه از حضرت رسالت‌پناه عليه السلام بپرسيد با يكديگر مىگفتند كه قصه جوانان بس عجب است عجب از وى كه جواب آن تواند داد حق سبحانه آيت فرستادأَمْ حَسِبْتَنه چنانست كه مىگويند كه آيا مىپندارى توأَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِآنكه اصحاب كهف و رقيم كه سه صد و نه سال در خواب ماندندكانُوابودندمِنْ آياتِنا عَجَباًاز آيات قدرت ما چيز مىشكفت يعنى قصّه ايشان به نسبت آيات قدرت ما كه در آفرينش ارض و سما ظاهر است چندان عجيب و غريب نيست مراد از كهف غارى است جيرم نام واقع در كوه بتاخلوس از حوالى شهر افسوس كه دار الملك دقيانوس بوده و رقيم نام قريه ايشان است يا وادى كه كوه بتاخلوس آنجاست و گفته‌اند لوحى بود از رصاص يا حجرى كه اسماء اصحاب كهف در ان رقم كرده بودند و از در غار آويخته و حديثى مرفوع هست كه اصحاب رقيم سه تن بوده كه در كوهى از خوف باران پناه به غارى بردند و سنگى بر در غار فرود آمده پوشيده گشته و هر يك توسل به عمل خيرى كرده چون توفيه مزد اجير و مخالفت هوائى نفس و بر الوالدين از حق سبحانه نجات خواستند و آن سنگ از پيش غار دور شده خلاصى يافتند و در باب اصحاب الكهف اقوال مختلفه بسيار است درين ترجمه آنچه اشهر و اصح است مذكور مىگردد آورده‌اند كه دقيانوس در زمان تسخير ممالك روم به شهر افسوس رسيد و آنجا مذبحى براى بتان كه براى معبودان او بودند ساخته اهل شهر را تكليف پرستش ايشان كرد هر كه سخن او شنيد خلاص يافت و هر كه تمرّد نمود بقتل رسيد شش جوان نورسيده خداپرست از بزرگ‌زادگان شهر گوشه گرفته بدعا و نياز مشغول گشتند و از حق تعالى درخواست نمودند كه ايشان را از فتنه آن جبّار ايمن سازد القصه مهم ايشان بعرض دقيانوس رسيده و باحضار ايشان امر كرده تهديد بسيار نمود ايشان بر طريق توحيد رسوخ ورزيده مطلقا فرمان او قبول نكردند دقيانوس فرمود تا حلى و حلل كه در برداشتند از ايشان انتزاع كردند و گفت شما جوانانيد و خوردسال شما را دو سه روز مهلت دادم تا در كار خود تامل كنيد و ببينيد كه مصلحت شما در قبول قول من است يا در ردّ آن پس از ان شهر متوجه موضع ديگر شد و جوانان رفتن او را غنيمت دانسته با يك ديگر در باب مهم خود مشاورت نمودند و راى همه برقرار قرار يافت هر يك از خانه پدر قدرى مال به جهت زاد و نفقه برداشته روى به كوهى كه نزديك شهر بود آوردند در راه شبابى بديشان رسيد و بدين ايشان درآمد و در مرافقت موافقت نمود سگ شبان نيز بر عقب ايشان دويدن آغاز كرد چندان كه منع كردند ممتنع نشد و خداى او را به سخن آورد تا به زبان فصيح گفت از من مترسيد كه من دوستان خداى را دوست مىدارم شما در خواب رويد تا من شما را پاسبانى كنم اما چون نزديك كوه شدند شبان گفت . من درين كوه غارى مىدانم كه به دو پناه مىتوان گرفت باتفاق روى به غارى نهادند و حق سبحانه از رفتن ايشان بغار برين وجه خبر مىدهد .