15 / 67
و آمدند اهل شهر خوش وقتى كنان ( 67 )
15 / 68
گفت لوط هر آئينه ايشان مهمان مناند پس رسوا مكنيد مرا ( 68 )
15 / 69
و بترسيد از خدا و خوار مكنيد مرا ( 69 )
15 / 70
گفتند آيا منع نكرده بوديم ترا از ميزبانى غريبان ( 70 )
15 / 71
گفت اينها دختران مناند اگر هستيد كنندهء كارى ( 71 )
15 / 72
قسم بر زندگانى تو كه اين كافران در گمراهى خويش سرگردان مىشوند ( 72 )
15 / 73
پس دريافت ايشان را آواز هولناك چون بوقت شروق ( 73 )
15 / 74
درآمدند پس ساختيم بالاى آن شهرها را زير آن و بارانيديم بر ايشان سنگ از قسم سنگ گل ( 74 )
15 / 75
هر آئينه درين قصّه نشانهاست عبرتگيرندگان را ( 75 )
شرح
وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِو آمدند اهل شهر سدوم در خانه لوط عليه السلاميَسْتَبْشِرُونَمژده مىدادند يكديگر را بدان مهمانان و طمع فساد داشتند به ايشانقالَگفت لوطإِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِيبه درستى كه اين گروه مهمانان مناندفَلا تَفْضَحُونِپس مرا رسوا مكنيد به فضيحت ايشانوَ اتَّقُوا اللَّهَو بترسيد از خداى بارتكاب فاحشهوَ لا تُخْزُونِو خوار و خجل مسازيد مرا پيش مهمانانقالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَگفتند آيا ما ترا نهى نكرديمعَنِ الْعالَمِينَاز حمايت عالميان يعنى غريبان چه فاحشه ايشان مخصوص به غرباء بودهقالَ هؤُلاءِ بَناتِيگفت اينها دختران منند يعنى زنان قوم چه هر نبى مر امت خود را بهمنزله پدر است يا بنات خود را بشما دهم به شرط اسلامإِنْ كُنْتُمْاگر هستيد شمافاعِلِينَكنندگان آن چيزى را كه من مىگويملَعَمْرُكَبه زندگانى تو اى محمدإِنَّهُمْبه درستى كه بودند قوم لوط علَفِي سَكْرَتِهِمْكه در گمراهى خوديَعْمَهُونَسرگردان مىشدند يا از مستى غفلت گمراه مىگشتند در تاويلات ماتريدى آورده كه خداى بهر چه خواهد از مخلوقات قسم ياد كند و هيچ مخلوقى را نرسد كه جز به خدا سوگند خورد و در تبيان از ابن عباس رض نقل مىكند كه خدا نيافريد ، هيچكس را گرامىتر از حضرت پيغمبر عليه السلام و بحيات هيچكس سوگند نخورد الا بحيات او سلمى قدس سرّه فرمود كه سوگند ياد كرد بحيات محمد عليه السلام زيرا كه حيات او به حق بود و بر بساط قرب در قبضه حق بود نظمچون نبى از هستى خود سر بتافت * فرق پاكش از « لعمرك » تاج يافتداشت از حق زندگى در بندگى * شد « لعمرك » جلوه آن زندگىآوردهاند كه لوط عليه السلام اهل خود را بيرون برد و جبرئيل عليه السلام وقت صبح بود كه بانگ بر ايشان زدفَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُپس فراگرفت ايشان را بانگ هائل مهلكمُشْرِقِينَدر حالتى كه داخل بودند در وقت شروق شمس و برداشت جبرئيل ع شهرهاى ايشان را و به نزديك آسمان برده و نگونسار ساختفَجَعَلْناپس ما گردانيديمعالِيَها سافِلَهازبر آن شهر زير آن يعنى زير و زبر گردانيديم آن راوَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْو ببارانيديم بر ايشان و گفتهاند بر قومى از ايشان كه غائب بودند از ان بلادحِجارَةًسنگىمِنْ سِجِّيلٍاز گل محكم شده يا سنگى كه بر آن نوشته شده نام هر كس كه نام زد او بودإِنَّ فِي ذلِكَبه درستى كه در هلاك كردن ما قوم لوط رالَآياتٍهرآئينه نشانهاست براى عبرتلِلْمُتَوَسِّمِينَمر خداوندان فراست را كه به زيركى درنگرند و حقيقت اشياء را بسمات آن بشناسند و اين صفت مؤمنانست چنانچه در حديث آمده اتقوا فراسته المؤمن فانه ينظر بنور اللّه آوردهاند كه خواجه بزرگ قطب الاخيار خواجه عبد الخالق غجدوانى قدس سرّه روزى در معرفت سخن مىگفت ناگاه جوانى درآمد به صورت زاهدان خرقه در بر و سجاده بر كتف در گوشه نشست و بعد از زمانى برخاست و گفت حضرت رسالتپناه عليه الصلاة و السلام فرموده كه اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه سر اين حديث چيست خواجه قدس سره فرمودند كه سر اين حديث آنست كه زنّار ببرى و ايمان آرى جوان گفت نعوذ باللّه كه مرا زنار باشد خواجه بخادم اشارت فرمود و خادم خرقه از سر جوانان بركشيد زنارى پديد آمد جوان فى الحال زنار ببريد و ايمان آورد خواجه فرمود كه اى ياران بيائيد تا بر موافقت اين نوجوان كه زنار ظاهر ببريد ما نيز زنارهاى باطن را قطع كنيم خروش از مجلسيان برآمد بر قدم خواجه افتاده تجديد توبه كردند نظمتوبه چه باشد پشيمان آمدن * بر در حق نومسلمان آمدنعام را توبه ز كار بد بود * خاص را توبه ز ديد خود بود .