تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
6 / 75 و همچنين مىنموديم ابراهيم را ملك آسمانها و زمين و تا او از يقين‌كنندگان باشد ( 76 ) 6 / 76 پس چون تاريك شد بر وى شب ديد ستارهء گفت اينست پروردگار من چون فرورفت گفت دوست ندارم فروروندگان را ( 77 ) 6 / 77 پس چون ديد ماه را طلوع كرده گفت اينست پروردگار من پس وقتى كه فرورفت گفت اگر هدايت نه كند مرا پروردگار من البته شوم از گروه گمراهان ( 78 )
شرح
وَ كَذلِكَو چنان كه به دو نموده بوديم گمراهى قوم او را همچناننُرِي إِبْراهِيمَبنموديم ابراهيم رامَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِعجائب و بدائع آسمانها و زمينها را و گفته‌اند ملكوت آسمان شمس و قمر و ملكوت زمين شجر و حجر حق سبحانه و تعالى ابراهيم را بر صخره برآورد و آسمانها و زمينها از ذروه عرش تا تحت الثرى برو منكشف ساخت تا استدلال كند بدان بر قدرت كامله حق تعالىوَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَو تا باشد از بىگمانان يا موقن بود در علم استدلالى در معالم آورده كه نمرود بن كنعان كه پادشاه روى زمين بوده در بابل نشستى شبى در واقعه ديد كه كوكبى از افق آن بلده طلوع نموده كه در شعشعه جمال او نور آفتاب و ماهتاب نابود گشت از غايت فزع بيدار شد و كاهنان و منجمان مملكت تعبير اين واقعه را بر آن وجه كردند كه درين سال بولايت تو مولودى خجسته طالع از خلوتخانه عدم به فضاى صحراى وجود خرامد كه هلاك تو و اهل مملكت تو بدست او باشد و هنوز اين مولود از مستقر صلب بمستودع رحم نه پيوسته نمرود بفرمود تا ميان زنان و شوهران تفريق كردند و بر هر ديهه از ايشان يكى را موكل ساخت و آزر را كه يكى از مقربان و محرمان نمرود بود شبى با زن او كه ادنى بنت تمز بود پنهان از موكلان خلوتى دست داد و او حامله شد و بامدادش كاهنان با نمرود گفتند كه امشب آن كودك برحم مادر پيوسته است نمرود خشم گرفته بفرمود تا بر هر حامله يكى موكل ساختند تا اگر پسر زايد فى الحال بكشند زنانى كه در تفحص احوال حوامل بودند چون بر مادر ابراهيم ع اثر حمل ظاهر نبود ازو درگذشتند و ديگر كسى به دو التفات نكرد تا وقتى كه وضع حمل نزديك رسيد ادنى بترسيد كه اگر پسر بزايد و ناگاه خبر وى به كسان نمرود رسد فى الحال او را بكشتند به بهانه از شهر بيرون رفت و غارى در ميان دو كوه نشان داشت در آن غار ابراهيم را بزاد و در خرقه پيچيده همان‌جا گذاشته در غار به سنگ استوار كرده آزر را كه از قصّه حمل خبر نداشت گفت اى آزر از ترس گماشتگان نمرود بصحرا رفتم و پسرى بزادم فى الحال بمرد در خاك دفن كردم و بازگشتم آزر باور كرد ادنى روز ديگر بغار آمده ديد كه ابراهيم انگشتان خود را مىمكد از يكى شير و از ديگرى عسل بيرون مىآيد خوش‌دل شده به شهر مراجعت نمود القصه ابراهيم ع چون شير تربيت از پستان عنايت الهى مىنوشيد بروز چندان مىباليد كه كودكى ديگر بر ماهى و به ماهى چندان بزرگ مىشد كه ديگرى در سالى بيتچو ماه نو كه با روى دل افروز * بود زاينده نورش روز تا روزچون پانزده ماه شد با جوانانى پانزده‌ساله مقابل گشت و از غار بيرون آمد و گفته‌اند هفت يا يا سيزده يا هفده سال در غار بود و بر هر تقدير چون ابراهيم بزرگ شد ادنى گفت به آزر پسر تو كه آن روز خبر مرگ او به دروغ دادم به جوانى رسيده است در غايت خوب‌روئى و نيكوخوئى پس آزر را در غار درآورد و ابراهيم ع را بوى نمود آزر بجمال پسر خويش خوش برآمد و مادرش را گفت اين پسر را از غار به خانه درآر كه به ملازمت نمرود بريم آزر برفت و ادنى ابراهيم ع را از غار بدر آورد و نماز شام بود كه بيرون آورده و در بيابان نزديك شهر بيامدند گلّه‌هاى اسپان و شتران و رمه‌هاى گوسفندان جمع بودند ابراهيم ع از مادر پرسيد اين‌ها چه چيزست و چه نام دارد مادر او را خبر داد ابراهيم ع گفت هرآئينه اين‌ها را پروردگارى باشد كه آفريده است و حالا روزى مىدهد پس مادر را گفت هيچ مخلوقى را از خالقى كه آفريدگار او باشد و بمدد تربيت او پرورش يابد چاره نيست پس گفت پروردگار من كيست مادرش گفت من پروردگار توام گفت پروردگار تو كيست گفت پدر تو گفت خداى او كيست گفت نمرود - ابراهيم ع پرسيد كه خداى نمرود كيست مادرش بانگ برو زد كه مثل اين سخنان مگو كه خطر كلى دارد و در زمان نمرود بعضى ستاره و آفتاب و ماه را مىپرستيدند و برخى بت‌پرست بودند و جمعى پرستش نمرود مىكردند ابراهيم ع با مادر بجانب شهر روان شدفَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُپس چون شب برو درآمد و تاريك شدكَوْكَباًديد ستاره درخشان يعنى زهره و بعضى مشترى گفته‌اند نزديك به افق مغرب طلوع كرده پس بعضى كه ستاره‌پرست بودند روى بوى سجده كردندقالَگفت ابراهيمهذا رَبِّيآيا اينست پروردگار من بر سبيل استفهام يا بزعم آن قومفَلَمَّا أَفَلَپس آن هنگام كه آن ستاره فرورفتقالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَگفت دوست نمىدارم فروروندگان را زيرا كه زوال و انتقال به پروردگار عالم روا نباشد پس قدرى راه ديگر برفتند و شب چهاردهم بود بر طبق يمين ماه بر كناره خوان سبز فلك نمودار گشتفَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَپس چون ديد ماه رابازِغاًبرآينده و تابنده و جمعى از ماه‌پرستان پيش وى به سجده در افتادهقالَ هذا رَبِّيگفت آيا اينست پروردگار منفَلَمَّا أَفَلَپس آن‌وقت كه روى بغروب نهاد يعنى از خط نصف النهار بجانب مغرب ميل كردقالَگفت ابراهيم علَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّياگر راه نه‌نمايد مرا پروردگار من به معرفت و شناخت خودلَأَكُونَنَّهرآئينه باشممِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَاز گروه گمراهان پس از آنجا درگذشتند و به نزديك شهر رسيدند آفتاب تابان ابتداى طلوع كرد و جمعى متوجه او شده عزم سجود كردند .
قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 288 | ترجمه شاه ولى الله دهلوى ( 910 ه - ) وتفسير ملاحسين الواعظ الكاشفى ( 1176 ه - )