4 / 57
و كسانى كه ايمان آوردند و كارها شايسته كردند زود درآريم ايشان را به بوستانها مىرود زير آن جويها جاويدان آنجا هميشه ايشانراست آنجا زنان پاك كرده شده و درآريم ايشان را بسايهء نيك ( يعنى راحت تمام ) ( 57 )
4 / 58
هر آئينه خدا مىفرمايد شما را كه ادا كنيد امانتها بسوى اهل آن و مىفرمايد كه حكم براستى كنيد چون حاكم شويد ميان مردمان هر آئينه خدا نيكو چيزيست كه به آن پند مىدهد شما را هر آئينه خدا هست شنوا بينا ( 58 )
شرح
وَ الَّذِينَ آمَنُواو آنان كه گرويدهاند به خدا و رسولوَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِو بجا آوردند طاعتها بر وفق فرمانسَنُدْخِلُهُمْزود باشد درآريم ايشان راجَنَّاتٍ تَجْرِيبه بوستانها كه مىرودمِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُاز زير درختان يا در تحت مساكن ايشان جويهاخالِدِينَ فِيهادر حالتى كه جاويد باشند اين مؤمنان در آنأَبَداًهميشه يعنى زمانى كه آن را آخر نباشدلَهُمْ فِيهامر اين بهشتيان را باشند در آن بوستانهاأَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌزنان پاكيزه از حيض و نفاس بلكه از جميع اقذار و ادناسوَ نُدْخِلُهُمْو درآريم ايشان راظِلًّا ظَلِيلًادر سايه پاينده كه آفتاب آن را زائل نه كند چون در بلاد عرب حرارت بسيار مىباشد و سايه را اعظم اسباب راحات مىدانند پس ظل ظليل كنايتست از آسايش و آرامش و بدين نكته مندفع مىشود سخن كسى كه مىگويد چون در بهشت آفتاب نيست كه به حرارت او متأذى شوند پس ظل ظليل چرا باشد و فائده او چيست و نزد محققان ظل ظليل اشارت به حمايت الهى و عنايت پادشاهيست كه هميشه بر مفارق بهشتيان مبسوط خواهد بود و آن سايه از زوال مبرا و از نقص و انتقال مقدس و معراست فرداين سايهها زوال پذيرند عاقبت * در سايه گريز كه آن را زوال نيستإِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْبه درستى كه خدا مىفرمايد شما راأَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِآنكه ادا كنيد امانتها راإِلى أَهْلِهاباهل او حضرت رسالتپناه در روز فتح مكه فرمود تا كليد خانه كعبه از عثمان رض بن طلحه طلب دارند و كليد پيش مادر او سلافه بود عثمان بن طلحه نزد مادر رفت و مادر كليد بوى نمىداد و مىگفت كه اگر از شما بگيرند باز بشما نخواهند داد و كليد كعبه از عهد عبد الدار بطريق ارث بما رسيده عثمان بن طلحه مبالغه مىكرد و سلافه مضايقه مىنمود و حضرت در مسجد الحرام انتظار مىكشيد آخرالامر صديق رض و فاروق رض بر در سراى سلافه آمدند و فاروق به آواز بلند گفت اى عثمان بيرون آى كه انتظار حضرت از حد مىگذرد سلافه كليد به پسر داد و گفت تو بستانى بهتر كه تميم و عدى بگيرند پس عثمان رض مفتاح برداشته به نزد حضرت رسالتپناه ص آورد و آن سرور عالم دست دراز كرد تا از وى بستاند عباس رض برخاست كه يا رسول اللّه چنانچه سقايه زمزم به من تفويض فرموده حجابت خانه نيز به من ارزانى دار عثمان از استماع اين سخن دست باز كشيد و حضرت فرمود كه اى عثمان كليد به من ده عثمان دست پيش آورد و عباس رض همان سخن اعاده كرد عثمان خواست كه دست باز كشد حضرت فرمود اگر به خدا و رسول ايمان دارى مفتاح خانه به من ده عثمان رض گفت اينك بستان بامانته اللّه القصه بعد از آنكه حضرت عليه السلام از خانه بيرون آمد و مفتاح بدست وى بود مرتضى على كرم اللّه وجهه پيش رفت و گفت يا رسول اللّه منصب حجابت با اهل بيت عطا فرماى چنانچه سقايه زمزم بديشان داده فى الحال جبرئيل بدين آيت نازل شد و حضرت رسالتپناه ص فرمود كه يا على من شما را كارى فرمايم كه از ان نفعى به مردم رسد نه آنكه گمان بريد كه نفع از مردم بشما خواهد رسيد پس عثمان را رض طلبيد و فرمود كه خذوها يا بنى طلحة خالدة تالدة لا ينزعها منكم الا ظالم پس عثمان ملازمت حضرت اختيار فرمود و كليد را به برادر خود شيبه داد و تا امروز مفتاح كعبه در دست آن قومست و اگرچه حكم به اداى امانت درين قضيه مخصوصه نازل شده اما تمام امانات درين حكم داخلست و در بحر الحقائق آورده كه ذكر امانت بعد از ايراد ظل ظليل كه وجود حقيقيست دلالت بر آن دارد كه امانت عبارت از وجود مجازى باشد چون وجود ؟
اظلال نسبت به آفتاب پس همچنانكه وجود ظل امانت آفتابست در وقتى كه آفتاب جلوهكنان تجلى نموده و اشعه عالم افروز از افق طالع شده به زبان حال مىگويد ان تؤدوا الامانات الى اهلها چگونه ظلال متلاشى مىگردند و اثر ايشان به كلى محو مىشود بر همين منوال چون شعاع خورشيد وجود حقيقى عزّ عن التمثيل از افق غناء ذاتى و اللّه غنى عن العالمين طلوع نمايد امانات وجودات ظليه با اهل آن بازميگردد و سر لمن الملك اليوم للّه الواحد القهار بظهور مىآيد نظمجملهها را پيش او نهيد * مالك ملك اوست ملك او را دهيدخصم شير آمد بر روبه او * كل شىء هالك الا وجههوَ إِذا حَكَمْتُمْو ديگر امر مىكند كه چون خواهيد كه حكم كنيدبَيْنَ النَّاسِميان مردمانأَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِآنكه حكم كنيد به راستىإِنَّ اللَّهَبه درستى كه خدانِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِنيكو چيزيست كه شما را به آن پند مىدهد يعنى اداى امانات و عدل در حكوماتإِنَّ اللَّهَ كانَبه درستى كه خدا هستسَمِيعاًشنوا بقول عثمان كه گفت بگير به امانت اللّهبَصِيراًبينا بردّ مفتاح بوى .