43 / 27
الا آن كسى كه بيافريد مرا پس هر آئينه او هدايت خواهد كرد مرا ( 27 )
43 / 28
و ساخت خداى تعالى كلمهء توحيد را سخنى باقى مانده در فرزندان او تا بود كه كافران رجوع كنند ( 28 )
43 / 29
بلكه بهرهمند ساختيم ايشان را و پدران ايشان را تا وقتى كه آمد بديشان دين راست و پيغامبر ظاهر ( 29 )
43 / 30
و آنگاه كه آمد بديشان دين راست گفتند اين جادو است و هر آئينه ما بدان نامعتقدانيم ( 30 )
43 / 31
و گفتند چرا نه فروفرستاده شد اين قرآن بر مردى بزرگ از اهل اين دو ده ( يعنى متمولان مكّه و طائف ) ( 31 )
43 / 32
آيا ايشان قسمت مىكنند رحمت پروردگار ترا ما قسمت كردهايم در ميان ايشان گذران ايشان را در زندگانى دنيا و بلندمرتبه ساختيم
شرح
إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِيليكن آن كس كه بيافريد مرافَإِنَّهُ سَيَهْدِينِپس به درستى كه او مرا ثابت دارد بر هدايتوَ جَعَلَهاو ساخت ابراهيم ع كلمه توحيد راكَلِمَةً باقِيَةًكلمه پايندهفِي عَقِبِهِدر ذريت خود و ازين است كه هميشه در ميان اولاد خليل عليه السلام موحد بوده و كسى كه خلق را بتوحيد خوانده و گفتهاند مراد از عقب ابراهيم عليه السلام آل محمد است صلى اللّه عليه و سلّم يا امت مرحومه و بعضى برآنند كه خدا كلمه توحيد را باقى گذاشت در نسل ابراهيم ع عليه السلاملَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَتا شايد كه كافران از شرك بازگردند و بدين وى درآيندبَلْ مَتَّعْتُبلكه برخوردارى دادمهؤُلاءِاين گروه را از كفّار قريش كه معاصر حضرت پيغمبراند عليه الصلاة و السلاموَ آباءَهُمْو پدران ايشان را بعمر دراز و نعمت بىاندازهحَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّتا وقتى كه آمد بديشان سخن راست يعنى قرآن يا دين اسلاموَ رَسُولٌ مُبِينٌو پيغمبرى ص آشكارا بدلائل و معجزات يا بيانكننده توحيد بحجج و آياتوَ لَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّو آن هنگام كه آمد بديشان سخن راست و درست بايستى كه به شكرگزارى اين نعمت فرمانبردارى كردندى ايشان در انكار افزودهقالُوا هذاگفتند اين كه آورده يعنى قرآنسِحْرٌجادوى استوَ إِنَّا بِهِو به درستى كه ما بدانكافِرُونَناگرويدگانيم و باور نداريم كه آن من عند اللّه استوَ قالُواو گفتند ديگر بارلَوْ لا نُزِّلَچرا فرستاده نشدهذَا الْقُرْآنُاين قرآن اگر از پيش خدا استعَلى رَجُلٍبر مردىمِنَ الْقَرْيَتَيْنِاز يكى ازين دو ديه كه مكّه و طائفاندعَظِيمٍمردى بزرگ كه صاحب مال و جاه بود از مكّه وليد بن مغيره يا عتبة بن ربيعه يا اخنس بن شريق و از طائف عروه ثقفى يا حبيب بن عمرو يا از كنانه عبد ياليل مدعاى كفّار آن بود كه رسالت منصبى بزرگ است بايستى كه به مردى بزرگ دادندى و بزرگى نزد ايشان منحصر بود بر جمع زخارف دنيوى و نفاذ امر و كثرت خيل و حشم و ندانستند كه رسالت رتبه عالى است و استحقاق تجلّى آن باشد بفضائل روحانيه و كمالات قدسيه و با اين همه اختصاص مىبايد به فضل خاص از حضرت واهب العطايا مصرعه تا دوست از ان ميان كرا مىخواهد لا جرم حق سبحانه در جواب ايشان فرمود كهأَ هُمْ يَقْسِمُونَآيا ايشان بخش مىكنندرَحْمَتَ رَبِّكَرحمت پروردگار ترا كه نبوت است يعنى آيا مفاتيح رسالت بدست تصرف ايشان است تا بر هر كه خواهند در رحمت بگشايندنَحْنُ قَسَمْناما بخش كرديمبَيْنَهُمْميان ايشانمَعِيشَتَهُمْمعيشت ايشان را يعنى آنچه زندگانى بدان كنندفِي الْحَياةِ الدُّنْيادر حياة دنيا و ايشان از تدبير و تغييران عاجزاند پس كجا در امر رسالت كه اعلى مراتب انسانيه است دخل مىنمايندوَ رَفَعْناو برداشتيم ما .