37 / 142
پس فروبرد او را ماهى و او كننده بود كارى را كه موجب ملامت باشد ( 142 )
37 / 143
پس اگر نه آنست كه وى از تسبيحكنندگان بود ( 143 )
37 / 144
باقى مىماند در شكم ماهى تا روز كه مردمان برانگيخته شوند ( 144 )
37 / 145
پس برتافتيم او را به زمين بىگياه و او بيمار بود ( 145 )
37 / 146
و رويانيديم بر سر او درختى از قسم كدو ( 146 )
37 / 147
و فرستاديم او را بسوى صدهزار يا بيشتر ازان باشند ( 147 )
37 / 148
پس ايمان آوردند پس بهرهمند ساختيم ايشان را تا مدّتى ( 148 )
37 / 149
پس استفسار كن از مشركان آيا پروردگار ايشان را و دختران است و ايشان را پسران ( 149 )
شرح
فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُپس فرود برد او را ماهى بهيكباروَ هُوَ مُلِيمٌو او ملامتكننده بود نفس خود را كه چرا از قوم گريختى فرمان رسيد به ماهى كه من او را طعمه تو نساختم بلكه درون تو زندان او كردم بايد كه تركيب او از هم نريزد و ماهى چنان كه مادر را با فرزندان باشد وز نگاهداشت او رعايت مىنمود و سر از آب برآورده مىرفت و يونس عليه السلام در درون او نفس مىزد تا سه روز يا هفت روز آنجا بود و اشهر آن است كه چهل روز در شكم ماهى بود و آن ماهى هفت دريا را بگشت و حق سبحانه گوشت و پوست او را نازك و صافى ساخته بود چون آبگينه تا يونس ع غرائب و عجائب بحر را مشاهده كرد و پيوسته بذكر حق تعالى اشتغال داشتفَلَوْ لا أَنَّهُپس اگر نهآنست كه يونس عليه السلامكانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَبود از تسبيحگويندگان در شكم ماهى كه مىگفتلا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَيا اگر نه آنست كه او پيش از ان كه در شكم ماهى رود از ذاكران و نمازگزارندگان بودىلَلَبِثَهر آئينه درنگ كردىفِي بَطْنِهِدر شكم حوتإِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَتا روزى كه برانگيخته شوند مردمان اما بركت ذكر پروردگار زودش خلاصى دادفَنَبَذْناهُپس بيفگنديم او را يعنى ماهى را فرمان داديم تا او را از درون برآورد و بيفگندبِالْعَراءِبر زمين مأمون يعنى صحرائى كه در ان درخت و گياه و نبات و كوه نبود او را در چنين موضعى بيفگندوَ هُوَ سَقِيمٌو حال آنكه او بيمار بود يعنى ضعيف و نحيف چون طفلى كه از مادر متولد شودوَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِو برويانيديم بر زبر سر اوشَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍدرختى از كدو تا به برگهاى خود او را سايه كرد و در زاد المسير آورده كه خاصيت ورق يقطين آنست كه مگس گرد آن نگردد و چون حق سبحانه وى را به درخت يقطين بپوشيد از آفت ذباب و حرارت آفتاب ايمن شد بز كوهى را فرمان داد تا مىآمد و پستان در دهان يونس عليه السلام مىنهاد و او مىمكيد تا وقتى كه پوست وى محكم شد و گوشت وى باقرار اصلى رفتوَ أَرْسَلْناهُو فرستاديم او را ديگربارهإِلى مِائَةِ أَلْفٍبسوى صد هزار مردأَوْ يَزِيدُونَيا زياده ببست هزار يا هفتاد هزار چون خبر رسيدن يونس عليه السلام باهل نينوى رسيد ملك با تمام قوم باستقبال وى بيرون آمدفَآمَنُواپس گرويدند بيونس عليه السلام يعنى بر دست وى تجديد ايمان كردندفَمَتَّعْناهُمْپس برخوردارى داديم ايشان راإِلى حِينٍتا آن هنگام كه اجل ايشان رسد و بعد از آنكه متقاضى اجل باسترداد وديعت روح متوجه گردد نه به مرافعت ابطال منع او ميسّر است و نه ببذل اموال دفع او متصور رباعىروز كه اجل دست كشايد بستيز * وز بهر هلاك بركشد خنجر تيزوقت جدل بود نه هنگام حيل * نه روى مقامت و نه يارى گريزفَاسْتَفْتِهِمْپس بپرس از بنو خزاع و بنو مليح و جهينه كه ملائكه را دختران خداى مىگويند يعنى از وجه قسمت سؤال كنأَ لِرَبِّكَ الْبَناتُآيا پروردگار ترا دخترانندوَ لَهُمُ الْبَنُونَو مر ايشان را پسران .